واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
چو روزگار قدیم ،سحرگهان آنجا خروس می خواند هنوز ... دهقان در پشت گاو می راند هنوز ... عشق، همان گونه گرم، در تکاپوست هنوز ... قصه ی فرهاد و ناز شیرین است هنوز ... صحبت لیلا و عشق مجنون است هنوز ... رخ آن دختر دهقان - که نامزد شده است - ز شرم گلگون است هنوز ... / دِه ز خبرهای تلخ بی خبر است هنوز / ... ! [فریدون مشیری]
@❤...كــيـــ NA ــــآ...❤ صبح سر سحر بابام از سر میز پا شد.یهو میپره با دست نوک دماغمو میگیره،همچین کشید که هنوز درد میاد. میگم واسه چی اینجوری میکنی؟میگه داشتم سر میخوردم ،دماغتو تکیه گاه شد سر نخورم. خدایی قانع شدم. فقط خدا رو شکر کردم بابام برج نمیسازه،وگرنه هر دیواری که تکیه گاه خاست دماغ منو میداد جلو
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 10 روز و 6 ساعت و 27 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی