واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
درسته بهم میگن خاله ریزه..........درسته تا حرفی میشنوم که حقم نیست اشکم در میاد و چشمام خیس میشه..............درسته میخندمو لی لی بازی میکنم تو خیابون.............درسته کارای بچگانه زیادی انجام میدم.................درسته میخندمو تو چشمام میتونی غمو ببینی .............اما #رفیق من انقدر بچه نیستم. اگه بخوام حرفی وبزنم بهت میام میگم.................خطاب نزدم چون این حرفو خیلیا بهم تا الان گفتن................
پر از بهانه می شم وقتی تو خیابونای پر از دود این شهر لعنت شده راه میرم /با یه هدفن تو گوش از کنار آدمایی که جز الف بای خودشون هیچی نمی دونن رد می شم و چشمام و می بندم ...می خوام نبینم/صداشو بیشتر می کنم ...وقتی از جلوی بانکای همیشه چراغ روشن رد می شمو می بینم یه بچه ی هفت هشت ده ساله واسه نوشتن مشقاش خودششو زیر نورش تنظیم کرده ...با یه ترازو کنار دستش ... چشامو می بندم و می گذزم ... / نم بارون می زنه ... هوا یه نمه دو نفره میشه ...اون بچه دفترو دستکش خیس ...چشاش خیس تر ...
چی داری میگی ؟ نه ... میدونی چیه ؟ماها بی معرفت و نامرد نیستیم/ فقط یه زمانی یه کسایی وارد زندگیمون شدن که یه سری باورامون رو از بین بردن و گند زدن به عشق و اعتماد ... به همه چی !
... بعد اونقدر حالت از همه چی بهم بخوره که ندونی از کجاش باید شروع کنی به نوشتن ..وقتی یه دفعه از چشمایِ خودت بی اُفتی ... وقتی سرتو بیاری بالا ببینی ستاره ت رو گم کردی تو آسمون .. ببینی تو موندی و یه عالمه تنهایی که آغوشون و به روت باز کردن ... اون موقع س که حالت از همه چی بهم می خوره ...
شبا خواب به چشمت نمیاد .. وقتی همه خوابن تو بیداری و صبح ... وقتی همه بیدارن تو خواب ... همون زندیگیِ سگیِِ خودمون ... تنهایی قدم بزنی .. تنهایی غذا بخوری ...
تنهایی بِری خرید , از این مغزه به اون مغازه ... بِری تنت کنی و تو اتاق پُرُِو خیره شی به آینه ... به خودت ... , ندونی بهت میاد یا نه .. بمونی ... گیج چی ... از فروشنده بپرسی خوبه به نظرتون ؟ مِن مِن کنه و بگه : من چی بگم آخه ؟ بگه کاش یه کسی رو می آوردید با خودتون , بگی مامانم ... ... ... بگه : اوهوم کاش با ایشون می اومدید .. بگی نتونست بیاد آخه کار داشت ... بغض ت و قورت بدی ... بغض ت و قورت بدی و بگی جهنم که بهم میاد و نمی آد , کی می خواد ببینه مگه ؟ واسه کسی مهمه مگه ؟! بلندتر بگی همین خوبه ... پولِ خونِ باباشو که ازت طلب داره رو بهش بدی و از مغازه بیای بیرون ... حتا دیگه عینِ خیالت هم نباشه که اونی که پشتِ میز بود تمامِ اون مدتی که تو مغازه بودی داشت تورو با نگاهِش درسته قورتت می داد ... از مغازه بیای بیرون ... پشتت راه بی اُفته , خانوم ؟ خانوم ؟ وایسی ! می تونم چند لحظه وقتتون و ... به راهت ادامه بدی ! چون می دونی تهِ حرفاش کجاس .. چون باره دهمِ که اون روز می شنوی اون سوالُ ... بیشتر خسته شی ... شرت سنگین شه ... حس کنی دیگه هیچی حاِتو خوب نمی کنه ... هیچی !
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 7 روز و 17 ساعت و 20 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی