واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
خدایا این دردو از بچگی تو دل ما گذاشتی ... مامانم همیشه گفته سر این قضیه هیچ وقت ناشکری نکنم ... باشه .ناشکری نمیکنم...دستت درد نکنه خداجون فقط یکم مراعات حال مامان و بابامو بکن ... نذار یه ذره غم تو دلشون باشه .جز این هیچی ازت نمیخوام
رد است دیگر.. گاهی تند میشود و گاهی عاشقانه میگوید… مرد است دیگر… غرورش آسمان و دلش دریاست… تو چه میدانی از بغض گلو گیر کرده یک مرد… تو چه میدانی که چشمانت دنیای او شده … چه میدانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبر دارد و خدایش و بالش زیر سرش… مرد را فقط مرد میفهمد…مرد…
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 7 روز و 22 ساعت و 46 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی