واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
به عشق ایمان دارم به زندگی به لذتِ بی نهایتِ خوابِ صبحهایِ بهار به سرخیِ یک انارِ ترکیده در دستهایِ کودکی یا به صدای آوازِ دورِ یک باغبان به طبیعت به انگیزه ی یک برگ به آویختن به تقدیرِ سبزِ یک درخت به پیوستگیِ فصل ها به تردیدِ دشت به باران و به اعتقادِ راسخ قطره به دریا من مثلِ یک کبوتر به آسمان و پرواز و به آفتاب ایمان دارم به جریانِ آرام یک رودِ در آرزویِ تلاطم و تلاطم یک روز و به روز ایمان دارم و افسوس صد افسوس به حالِ آن کسی ، که مثلِ یک شکارچی به تفنگ و به مرگ و به افتادن و به شب و به تاریکی اعتقاد دارد
هنوز هم سرم درد ميكنه هم معدم، ب خاطر كوته فكري ي منشي احمق و ي مديرعامل تنبل و از خودراضي
بازهم حرف آخر حرف من شد! چون هم كارمو بلدم هم مديريت كار تيمي-پروژه ايم خيلي بهتر از خيلياست ك از مدير بودن فقط اسمش بلدن و دير اومدن و زود رفتنش رو.
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 7 روز و 22 ساعت و 45 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی