واسه ی دیدن بارون اشکام
دوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
یه دوست معمولی وقتی میاد خونت، مثل مهمون رفتار می کنه یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز می کنه و از خودش پذیرایی می کنه یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه
اگر از پیانوی زندگی کلیدهای سیاهش را حذف کنی سپیدی ها به تنهایی برایت خوش نخواهند نواخت پس با سیاهی ها کنار بیا سپیدی کنار سیاهی معنا می یابد با هم اند که نوای دلنشین می نوازند. [لينک]
خیلی سخته که بغض داشته باشی،اما نخوای کسی بفهمه... خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد که فراموشش کنی... خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حظور خودش جشن بگیری... خیلی سخته که روز تولدت همه بهت تبریک بگن،جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای... خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی،بعد بفهمی دوست نداره... خیلی سخته که همه چیزتو به خاطر یه نفر از دست بدی،اما اون بگه گه نمی خوامت...
نمی دانم چرا بهترین لحظه های جوانی... در فکر و خیال هدر می رود؟ در التهاب یافتن راهی برای گفتن یک جمله به آن که دوستش می داری که:" ناخواسته عاشقت شدم سعی کن بفهمی!!!" (کار دیگری از دستم بر نمی آمد. موفق باشی!)
واسه ی دیدن بارون اشکام

12 سال و 11 ماه و 9 روز و 4 ساعت و 31 دقيقه قبلدوباره خاطره هامو سوزوندم
ولی تو اینجا نبودی ببینی
چجوری پای نگاه تو موندم
تو نبودی که ببینی دلم رو
چجوری عاشق عشق تو مونده
منی که بی تو یه لحظه نبودم
کی دل خاطرهاتو شکونده؟
میون رنگ عجیب نگاهت
یکمی فاصله مونده تا دریا
تا دل خسته نفس به نفس شه
تو بیا واقعی شو خود رویا
مازیار فلاحی