خاتـــــღـــــــون ツ
نمیدونم چرا دلم روشنه... اگه بشه چی میشه...
خاتـــــღـــــــون ツ
اجبار چه میکنه با ادم... باید برم مصاحبه با اکراه کتاب رساله دست گرفتم چیزایی که به گوشم نخورده رو حفظ کنم... همینه که مملکت دو رو بازیه دیگه... با اینکه از خودم بدم میاد به خاطر این دورویی ولی مجبورم... بعضی وقتا باید خفه شی... مثه الان من...
خاتـــــღـــــــون ツ
اه .......چقدر بده آدم از زندگیش خسته باشه.... از خودش و کاراش و احساساتش و دلش خسته باشه... چقدر بده که امیدی نداشته باشه.... چقد بده که آینده رو نخواهد.... چقدر بده که آدم از بودنش ناراضی باشه... وجود خودش رو نخواد.... چقد بده وقتی زندگی روت فشار میاره......
خاتـــــღـــــــون ツ
سیب زمینی سرخ کرده با سس گوجه و سالاد شیرازی با سس فراوون با یه لیوان اب و یه دونه فلفل چینی میخام...
خاتـــــღـــــــون ツ
کسی میدونی این اجلاس سران دقیقا دقیقا چند تا کشوره؟
خاتـــــღـــــــون ツ
نمیدونم خابم میاد یا چشام الکی میسوزه...
خاتـــــღـــــــون ツ
دوس داشتم تو عروسیم بود... ولی نیست...
خاتـــــღـــــــون ツ
چشام دیگه باز نمیشه... تازه فردا مصاحبه دارم... خدایا...
خاتـــــღـــــــون ツ
از مرگ میترسم... حقیقت غیر قابل انکار...
خاتـــــღـــــــون ツ
یخ یخ بود... بوسش کردم ولی لبم هنوز یخه... تازه از وقتی بوسش کردم نه چیزی خوردم نه لبمو شستم... یعنی لبم الان بوی مرگ میده...
جلو آینه . . .
13 سال و 2 ماه و 24 روز و 10 ساعت و 1 دقيقه قبلخط چشمو از دستت میگیره و خودش واست میکشه . . .
با اینکه خیلیم بالا پایین میره و اصنم ظرافت نداره . . .
با همین بدونِِ ظرافت کشیدناش عشق مردونش و نشون میده . . .
و من با هر نگاهش عاشقی ها میکنم باهاش . . .