دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

#چهارراه یعنی #جامعه ... گاهی وقتا هیچ چیز مثه خالی کردن حرفها و گلایه هات رو یه کاغذ سفید بهت آرامش نمیده ... هر چی دوست داری بنویس ... خاطره ، شعر ، جوک ، شوخی ، گپ ، داستانک ، گلایه ... و هرچی ..

جزئیات گروه

شناسه 331
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع گوناگون
ارسال 30245 پست
عضو 733 کاربر
طرفدار 48 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 17
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 43
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 3

کاربران گروه

(727 کاربر)

مدیران گروه

(3 مدیر)

برچسب‌های کاربری

چهار راه
شناسه‌: 331 · گوناگون
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
امیر کریمی
امیر کریمی

اینروزها حرفی برای گفتن ندارم ... بیشتر حرف ها برای نگفتن اند ...

امیر کریمی
امیر کریمی

دوست دارم بدانم... آخرین بار که مرا دیدی... چه شکلی بودم؟

امیر کریمی
امیر کریمی

اولین شبِ آرامش...

مریم
مریم

زن که بـاشـے ... عـاشـق شـوے "چـشـم سـفـیـد" خـطـابـَت مـے کـنـنـد ! راسـت مـے گـویـنـد . . چـشـمـانـَم سـفـیـد شـد بـه جـاده هـایـے کـه.. "تـو" .. مـُسـافـر هـیـچـکـدام نـبـودے

امیر کریمی
امیر کریمی

خانه ای اجاره ای در قلب تو... و هر روز ریختن وسایلم...در کوچه ها...

امیر کریمی
امیر کریمی

اگه من هنوز ازدواج نکردم...

امیر کریمی
امیر کریمی

بعد از تو من زخمهای بی نظیری بر تن دارم... اما تو... مهربانترینشان بودی... عمیق ترینشان... عزیزترینشان ... بعداز تو آدمها... تنها خراشهای کوچکی بودند... بر پوستم... که هیچکدامشان... به پای تو نرسیدند... به قلبم نرسیدند ...

امیر کریمی
امیر کریمی

زن بودن... کار مشکلیست... مجبوری... به مانند یک "بانو "رفتار کنی... همانند یک "مرد " کار کنی... شبیه یک "دختر جوان " به نظر برسی... و همتای یک "خانوم مسن " فکر کنی...

امیر کریمی
امیر کریمی

کاش میدانستی که به این سادگی میخوانی به این نوشته نشده اند ...

امیر کریمی
امیر کریمی

اگر بستی... محکم نبند... مراقب باش نزنی ... او میرود... تو میمانی... ویک گره ی کور...

امیر کریمی
امیر کریمی

... حتی به اشتباه به نمیرود ...

امیر کریمی
امیر کریمی

این روزها... سردم هم که باشد پنجره ها را باز می گذارم... نمی شود... طاقت ندارم به پنجره های بسته بخورد...

امیر کریمی
امیر کریمی

این روزها... زل میزنم توی چشمانم... خودم را بهانه میکنم برای خندیدن... قدم میزنم پابه پای خودم... و دستم دست دیگرم را می گیرد تا گم نشوم...

امیر کریمی
امیر کریمی

... از دیدن تو شروع می شود... وتا هفت بار دیدنت... تمام نمی شود...

امیر کریمی
امیر کریمی

در باغ عدن قدم می زد که به او نزدیک شد و گفت : این رابخور حوا که درسش را از خداوند آموخته بود امتناع کرد . مار اصرار کرد :این سیب را بخور چون باید برای شوهرت زیباتر شوی حوا پاسخ داد : نیازی ندارم او که جز من کسی را ندارد مار خندید :البته که زن دیگری دارد . حوا باور نمی کرد مار او را به بالای یک تپه به کنار چاهی برد آن پایین است آدم او را انجا مخفی کرده است حوا به درون چاه نگریست و بازتاب تصویر زن زیبایی را در آب دید .سپس سیبی را که مار به او پیشنهاد کرد خورد...