هذيان با آيينه
،او با دیگری رفت .دیدمش که می رود هنوز باد به نرمی می وزید .بر جاده آرام و این چشمانِ رنجور .دیدند که او می رود او به دیگری عشق می ورزد .به روی زمین غرقه در گُل ،بوته گل سرخ را می گشاید .آوازی سر می دهد و او به دیگری عشق می ورزد .به روی زمین غرقه در گُل او دیگری را بوسه داد .در کنار دریا ماه به سانِ شکوفۀ پرتقال .لغزید بر موج ها و موج ها لغزان نشدند .بر دریایِ خونِ من او به ابدیت خواهد پیوست .با دیگری .آسمانها گوارا خواهند بود (!خدا می گوید: خموش) و او به ابدیت خواهد پیوست .با دیگری
هذيان با آيينه
بیا بهار را از همهء این سالها کم کنیم تو که خوب می دانی آفتاب از میان پلک هایت آغاز می شود وآن چند تار موی سفید زمستان من است حالا بیا باران را بهانه کنیم با نامه ها 1 فال بگیریم خیس گریه شویم اصلا بیا تمام این حرف ها را فراموش کنیم همهء چهار شنبه ها که در راهی من ذکر می خوانم شاید صبح شنبه را تو آغاز کنی!
هذيان با آيينه
تو را داشتم ، مرا داشتی ، تو آبی بودی که از میان دستانم ریخته شدی . بهتر است که روزی چیزی را داشته باشی ، تا اینکه آن را هرگز نداشته باشی . زندگی ما را سر جای خودمان نشاند . زندگی از دماغمان در آورد . زندگی یک صدا زیرتر خواندن را به ما آموخت . سر خم کردن را . و بعد گفتن این که : سپاس زندگی . سپاس که هنوز اجازه دارم باشم . و این که لازم نیست دیگر از فقدان بترسی ، چرا که تو همه چیز را از دست داده ایی ، یا بسیاری را . آزادی متناقصی که حاصل اش فقدان است . که تو باید می مردی تا من این چیزها را اینگونه شفاف ببینم . اما به خاطر دیدن این چیزها است که ، خودم را خیلی به تو نزدیک می دانم ، تو در من نشسته ایی ، خود را در من احساس کن . تو را همراه خود دارم . بیا . اجازه داری وارد شوی . تو را با خود به کافه می برم ، پیش دوستانت ، تو را با خود به سینما می برم ، به رستوران مورد علاقه ات ، به دریا ( جایی که قول می دهم زیاد دور نشوم )، به موسیقی ای که دوست داشتی گوش میدهم . هر چقدر هم که مرده باشی ، تو را در خانه ات حس می کنم ، در فرزندانت ، در خودم .
هذيان با آيينه
،از کجایی تو، مسافرِ راه های دور که می آرمی بر نوک درخت هایی که زمستان برهنه اشان کرده؟ نوک درخت ها خم می شوند ،در غبار، قوس پیدا می کنند، خش خش می کنند، نجوا می کنند شمشیرهایشان را بر می کشند بر کرانۀ آسمان من آن بالا را نگاه می کنم، صداهای دور را می شنوم برگ های خشک تلنبار می شوند به روی برگ های خزان در آفتاب گرم غنچه های سخت دیگر شکل گرفته اند اما آن بقچه های تنگ تنها خود باز خواهند شد باد نیمروزی باز می ایستد در انتهای ژرف کوچه ها، زیر درخت ها، به روی سنگ ها می پیچد به دور انگشتان سختِ منِ مسافر پس آرام می گیرد بر نوکِ انگشتِ کوچکم که نشان می دهد راه سفر امروزم را
هذيان با آيينه
به بازوانت آویزانم با نخی از شعر هنوز خودم را می بینم که سر فرو برده در سینه ات بو می کشم ... بو می کشم و تردیدم از آن است که زیر آن پیراهن دلی باشد که ترنجم را به خون کشد آخر! صدایم کن! تو یوسف نیستی! می دانم و آن پیراهنی که با باد می آید به نبضِ هیچ دلی نتپیده برایم با این حال درآغوشم بگیر شاعر می شوم!
هذيان با آيينه
خواهش می کنم نامم را بخوان خواهش می کنم مرا به نام کودکی ام بخوان دل بسوزان به حالم و فقط یکبار دیگر مرا به نام کودکی ام بخوان نامم را بخوان از آن روز دوری که باد وزیدن گرفت، خواهش می کنم خواهش می کنم نامم را بخوان از آن روز دور که بوته چای هنوز چند شکوفه داشت باقی در گوشه حیاطمان که دانه های برف سبکبال می رقصیدند مرا بخوان، خواهش می کنم
هذيان با آيينه
اين جاده مهرباني باوركن به عاشقي ميزسه . . شايد نه آنجوري كه تو درذهن دلت به ان مي انديشي اما بدان براي رسيدن به آن جا فقط همد لي و هم راهي و هم زباني نياز است ونه هيچ چيزه ديگه