هذيان با آيينه
نامت را به من بگو .. دستت را به من بده ...
هذيان با آيينه
نزديک شو اگر چه نگاهت ممنوع است ...
هذيان با آيينه
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست بلکه پنهان کردن قلبی ست که به تاسفناک ترین حالت شکسته شده
هذيان با آيينه
بی همگان به سر شود … و من … خیلی نگران شده ام … چون دیگر دارد بی تو هم به سر می شود …
هذيان با آيينه
غمی بر دلت نشسته و من سنگینی اش را حس می کنم! هوای دلت ابری شده و چشمان من بارانی است! تو خواسته ای داری و من آرزویش می کنم... به این امید که تو شاد شوی و من بخندم! دوست داشتن شاید همین باشد ...
هذيان با آيينه
کوله بار دلم را جمع کرده ام... می خواهم بروم از این دیار... دستان احساست را از شانه ی قلبم بردار... اشکهایت بوی دروغ می دهد...
هذيان با آيينه
به تو از تو می نویسم به تو ای همیشه دریا ای همیشه از تو زنده لحظه های رفته برباد وقتی که بن بست غربت سایه سار قفسم بود زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود وقتی از آزار پاییز برگو باغم گریه می کرد قاصد چشم تو آمد مژده روییدن آورد به تونامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست ای همیشگی ترین عشق در حضور حضرت تو ای که می سوزم سرا پا تا عبد در حسرت تو به تو نامه می نویسم نامه ای نوشته بر باد که به اسم تو رسیدم قلمم به گریه افتاد ای تو یارم روزگارم گفتنیها با تو دارم ای تو یارم از گذشته یادگارم به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست در گریز ناگزیرم گریه شد معنی لبخند ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پل های پیوند در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود باید از هم می گذشتین برتر از ما عشق ما بود ای تو یارم روزگارم گفتنیها با تو دارم ای تو یارم از گذشته یادگارم به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست
هذيان با آيينه
خداحافظ ،،، از اينجا که پر از غمه خسته شدم بايد برم قلبمرو که دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم موندن هرگز ،،، خداحافظ ديگه ميرم ،، اگه يه روز درداي دنيا بريزه تو قلب من ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من من ميميرم ديگه ميرم خداحافظ ديگه رفتم ،، پايان ثانيه منم هرجا يه ساعت ببينم عقربه هاشو ميشکنم حتي نشد واسه يه بار من بدياتو خوب کنم خورشيد و کشتم تا ديگه ،، خودم به جاش غروب کنم دل ميسوزه ،، ازم نخواه بيشتر از اين اسيره اين قفس باشم هيچي نمونده از دلم خاکستره رو آتيشم ريزه ريزه ،، دل ميسوزه خسته شدم ،، دلم گرفته اين روزا غم خونه کرده تو صدام بارون غصه انگاري ميباره تو ترانه هام عاشق بودم ،،، خسته شدم خسته شدم دیگه میرم گریه نکن دله بیا بریم از عشق دیگه نگیم درد عشقی که کشیدیم جز خدا به کسی نگین
هذيان با آيينه
همیشه رو به نور بایست اگر میخواهی تصویر زندگی ات سیاه نیافتد ..
هذيان با آيينه
در جهان قصه کوتاهی دیوار مخور حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور گردش چرخ نگردد به مراد دل کَس رغم بی مهری آن مردم بی عار مخو
درخت با جنگل سخن می گوید
14 سال و 10 ماه و 3 روز و 14 ساعت و 29 دقيقه قبلعلف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافته ام
با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زنده گان
و در گورستان تاریک با تو خوانده ام
زیباترینِ سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترینِ زنده گان بوده اند
دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با طوفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست
احمد شاملو