هذيان با آيينه
واقعیت ها شاید رنج بردن باشد وبس اما رنج بردن آگاهانه باعث فهمیدن می شود وذهن را به تلاش برای شناختن وا می دارد تا این که قواعد زندگی را با تمام تلخی وسختی بشناسی وبه درک وفهم حقیقی برسی
هذيان با آيينه
بودن هم بودن های قدیم …!! نه اینترنت بود، نه تلفن ... فقط نگاه بود، روبرو، چشم در چشم ... به همین خلوص، به همین کیفیت، به همین سادگـــــــــی...
هذيان با آيينه
وقتی تو در لاک رویا فرو می روی اگرچه دنیای قشنگی خواهد بود اما قدرت واقعیت هستی حتما ترا روزی بیدار میکند
هذيان با آيينه
نابود شدم.... وقتی خودم را در چشمانت پیدا نکردم... آن موقع بود که فهمیدم او تمام وجودت را پر کرده است...
هذيان با آيينه
. . . . . . . بی اعتمادی آفت عاطفه است اما از آن بدتر خوش خیالیه . . . اینکه فکر کنی همه رویاهایت واقعیت دارد و دنیارا همان طور که رویایت می خواهد
هذيان با آيينه
اگر زندگاني براي باور كردن و دوست داشتن است ... من مدت ها باور كرده ام و دوست داشته ام .... مدت ها راست گفته ام و دروغ شنيده ام . حال بس است .
هذيان با آيينه
گاهی حرف ها وزن ندارند... ریتم ندارند... اهنگ ندارند... اما خوب گوش کن... درد دارند...
هذيان با آيينه
تمام سپاسم از آن کسی است ... که به من نیازی نداشت ... اما فراموشم نکرد .
هذيان با آيينه
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود...
هذيان با آيينه
با زخم بايد ساخت. طول ميكشه، ولي خوب ميشه...
هذيان با آيينه
هی آسمان... اشک هایت را برای خودت نگه دار.... اینجا زمین است... کسی دردت را نمی فهمد... ساکنانش با اشک های دیگران شاد می شوند و زیر آن می رقصند و از شوری اشک هایت برای نمک پاشیدن به زخم های خودت استفاده می کنند...
هذيان با آيينه
ایـن روزهــا.... به قـــــول پنـــاهی دروغ گفتــــن را خــــــوب یـاد گرفتــــــــــه ام حــال مـ ــن خــــــــوب است خــوبِ خــوب فقـط زیــــاد تا قسمتــی هــــوای دلــ ــم طوفــــانی همــراه با غبـــارهـای خستگـــــــــــــی ست و فکـر مـی کنـــم ایـن روزهـــا... خــدا هـم از حـــرف هـای تکـــ ــراری مــ ــن خستـــه است چـه حــس مشتـرکـــی داریــم مــ ــن و خـــدا او... از حــرف هـای تکـــ ـــراری مــن خستـــه است و مـــن... از تکـــ ــرار غـــــم انگیــز روزهــــایم...
هذيان با آيينه
شبـــــــیه مه شده بـــــــــودی نه میــــــــشد در آغوشت گرفــــــت و نه آنســـــــــــوی تو را دیـــــــد تنـــــــــــــها میشد در تـــــو گم شد که شـــــــدم ...
هذيان با آيينه
باران هم مانند تو ... با نوازش کردنم... مردنِ مرا دوباره زنده می کند...