هذيان با آيينه
سبقت از سایه ها به بیشتر دویدن نیست ...بسوی نور که باشی سایه ها در پس تو اند حتی آنگاه که ایستاده ای ...
هذيان با آيينه
هـــمــیــشــه نــــه ولــــی گـــاهـــی مــیــان بـــودن و خـــواســتـن فـ ـاصـلــه مـــی اُفــتــد... وقــتــهــایـــی هـــســت کـــه کــســی را بـــا تــمـــام وجــــود میخواهــــی ولــــــی نــــبــایـد کــنـــارش بــــاشـــی...
هذيان با آيينه
با مداد رنگی... روز آمدنت را نقاشی میکنم جادهای رفتنت را خط خطی! کسی برای من نیست بیا غلط های زندگی را به من بگو... و زیر اشتباهتم را خط بکش بودنت مثل دریایی مرا در بر میگیرد آنجا که تو هستی ماهیها هم نمیتوانند بییند چه رسد به من...!؟
هذيان با آيينه
مگربین من وتو چقر فاصله است که هرچه سکوت میکنم.......نمی شنوی؟
هذيان با آيينه
این زندگی من است * که بی تو به تکرار میرود هرروز من در این شهر در انتظار توام در میان عقربه های ساعتم خسته و از کار افتاده اند به دنبال لحظه موعود می دوم بی تو به مستی در انتظار تو کنار همین سیگار کمی شراب به خورد خاطره می دهم به سلامتی تنهای اینجا زمان چقدر مرا مچاله می کند گره میزنم بازوانم را به دور خیال تو کام اخر:مرا میان بازوان خود مومیایی کن ..!
هذيان با آيينه
باید که انتظار شنیدن در تو نهایت شود . . . تا در هم کلامی اش هر نت صدایش نوای از ساز عاشقی ات را به نوازش بنوازد
هذيان با آيينه
دیالوگ به یاد ماندنی در فیلم جدایی نادر از سیمین سیمین : پدرت اصلاً می فهمه که تو پسرشی ...؟! نادر : اون نمی دونه من پسرشم، ولی من که می دونم اون پدرمه...
هذيان با آيينه
مادیگر فقیرنیستیم،پزشک ده گفت:چشم های پدرم پراست از اب مروارید!
هذيان با آيينه
و .. زندگی ارزش دویدن دارد ، حتی با کفشهای پاره ....
هذيان با آيينه
دلـم گـرفته است ... نه اینـکه کسی کاری کرده باشد نه ... من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد.. دلم گرفتـه است که آنچه هستم را نمی فهمند ... و آنچه هستند را میپذیرم ... و دنیـا هم به رویش نمی آورد این تنـاقض را ..
هذيان با آيينه
پیچــــک احــــساس... هــــمیشه هــــم شاعــــرانه و خــــیال انگیز نیــــست گــــاهی می پیــــچید دور گــــلوی آدم و خــــفه اش مــــی کنــــد...!
هذيان با آيينه
خالق هستی عشق را برای اثبات عظمت وحدانیت خود در وجود آدمی نهادینه کرد. . . همانطورکه هزاران نماد و آیه برثبوت وجودش در عالم نهاد
هذيان با آيينه
بجاـے بازی با دکمههاـے کیبرد و آفریدنِ کلماتـــــــ… دوست داشتمــــــ با انگشتـــهاـے تو بازـے مـےکردمــــــ ....