عرياني هاي روح يك زن
دلم می خواد پر بکشم ـــــــــمی کشم پر... طاووس... پر ـــــــــــــ عقاب... پر ـــــــــــــــ کلاغ... پر ــــــــــــ خر... پر ـــــــــــــ گاو... گاو که پر نداره... خودش خبر نداره... بخواب... بخواب... تپ تپ خمیر ...شیشه پر پنیر ...دست کی بالا دست؟؟؟ ... دست من نیست دست من نیـــــــست ....دست من زیر فشار دستای دیگه داره له میشه!
عرياني هاي روح يك زن
نمي دانم قلبم آنقدر دور شده كه اگر سر پوش كارگر نشد از گزند گدازه ها در امان باشد يا نه؟
عرياني هاي روح يك زن
آيا سرپوش بتوني توان جلوگيري از انفجار آتشفشان چشمهاي مرا خواهد داشت؟ .
عرياني هاي روح يك زن
دلم سخته، دلم سرده، دلم غمگين و بي تابه نه ميخنده، نه گريونه نه بيماره، نه آرومه نميمونه، نميسازه نميگه اهل پروازه به هر سازي كه ميكوبم به جاي رقص ميخوابه
عرياني هاي روح يك زن
ميان اين شلوغي شهر عجيبِمان... با من سخن بگو، نزديك من بمان... سرود زندگي بخوان، ...با من قدم بزن ...چرخي حوالي اين كوي و زن بزن ...نَفسَت به من ببخش، قلب مرا بگير ...اكسير جان من در جام خود بگير ...دست نوازشي بر روح من بكش... با چشمهاي من يكدم نفس بكش!
عرياني هاي روح يك زن
حافظ ميگه "يك قصه بيش نيست غم عشق وين عجب از هر زبان كه ميشنوم نامكرر است" ....اما من به چشم خود ميبينم كه عشق به تكرر رسيده... بدتر از ادرار بعد از هندوانه شب يلدا
عرياني هاي روح يك زن
ديشب دلم بي قراره تو بود نه،... تو نه،... مخاطب تو نيستي. تو...! آري،... تويي كه ميشناسمت و نميشناسمت! ...تو را كه هرگز نديده ام و نميدانم كجايي؟ ...شايد هم ديدهام و نميدانم تويي! ...ولي ميدانم كه تويي جواب دلتنگيها و بيقراري هايم ...زودتر بيا، حوصلهام تنگ است... هزاران حرف با تو دارم اما ..........! دلم تنگ است، خستهام، زودتر بيا.
عرياني هاي روح يك زن
"دلم يه آغوش گرم ميخواد"
عرياني هاي روح يك زن
دوباره شروع ميكينم اما نه با رنگ آبي مهتاب كه اگر قهرش گرفت، روزگارمان سياه شود! اين بار دست سرنوشت را در دست طلائي خورشيد ميسپاريم كه حتي اگر نخواست، نتواند گرماي عشقش را از ما دريغ كند!
عرياني هاي روح يك زن
مينويسم نه از آن روي كه انكار كنم خويشتنم را... يا كه ازياد برم غصهي اين روح و تنم را ...مينويسم كه بگويم هستم، بيدارم... من هنوز روي زمين جايگه خود دارم.
عرياني هاي روح يك زن
امشب باغچهي روح و تنم گل داده گلسرخي بهشيدايي افكار خودم! من تـو را مـيبـيـنـم، آيــنــده بـه هـمـيـن نـزديـكـي دسـت در دسـت مـنــي! روي يـك تپـه ي سـبـز پـاي ميكوبـيـم سـخـت! آري، امشب شادم چون كـه مـن مـيبـينـم روشني را بهزيبايي چشمان خودم!
عرياني هاي روح يك زن
براي نوشتن نيازي به دفتر نيست قلم كه باشه كافيه هرجايي ميشه نوشت، حتي رو ديوار
عرياني هاي روح يك زن
از گـريـه خستهام از شكوههـاي تـو از شب به شب شنيدن آه و فغان تو! من نرگسم، خمار شيداي عـاشـقي داده بـه بــاد مـرا، رنـگ سـيـاه تــو!
عرياني هاي روح يك زن
نه گفتن به ديگران ناراحتم ميكنه! اما اين يه واقعيته كه: گاهي اوقات نگفتنش بيشتر ناراحتم ميكنه
عرياني هاي روح يك زن
از گريه خستهام هرچند هنوز، برق چشمانم گواه اشكهايي است كه در بغض من نهفته است.