دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزادم....
نه دل بستگي...
نه وابستگي...
از ارسال در اين گروه خودداري نماييد!

جزئیات گروه

شناسه 280
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط مدیر
موضوع روزنوشت و شخصی
ارسال 659 پست
عضو 181 کاربر
طرفدار 18 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 218
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 211
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 141

کاربران گروه

(179 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

عرياني هاي روح يك زن
شناسه‌: 280 · روزنوشت و شخصی
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
عرياني هاي روح يك زن
عرياني هاي روح يك زن
توسط باران

دلم پر مي‌كشد براي اوج گرفتن در عطر تن... براي غرق شدن انگشتان در امواج سياه ...براي تيرهاي سمي نگاه ...براي فشاري كه لب‌هاي نيمه باز مرا به سكوت بخواند و براي افروختن آتشي از جنس تب اما... افسوس كه دلم، اسير توِِِ عاقل شده.

عرياني هاي روح يك زن
عرياني هاي روح يك زن
توسط باران

دلم مي‌خواهد در شهر چرخي بزنم... زير باران قدم بزنم، بدون چتر ...رنگي نو بگيرم... با دوستي تازه آشنا شوم ...حرفي جديد بزنم به دور از همه‌ي تكرارها...

عرياني هاي روح يك زن
عرياني هاي روح يك زن
توسط باران

زير سقف آجري سفيد پوش دمر خوابيده، به سمت راست خود خيره تازه مرغم داشت بال و پر مي‌گشود كه ميهمان ناخوانده‌اي در زد. خستگي آمد، رنگش پريده آمد و درست نوك دماغم چمباتمه زد جز چهره‌ي رنجور و درهمش چيزي نمي‌بينم دست زبر و پينه بسته‌اش روي صورتم مي‌چرخد چندشم مي‌شود، چهره در هم مي‌كشم، مانند او آخ ... چشمهايم سوخت، اشكهايم انگشتان زهر آلودش را غسل مي‌دهند فكر مي‌كنم هيچ‌وقت اين دستها را نشسته چهره ي تارش خندان مي‌شود.

عرياني هاي روح يك زن
عرياني هاي روح يك زن
توسط باران

خيلي منتظر شدم، اما نيامدي شايد اگر مي‌آمدي مي‌توانستم با تو سخن بگويم!

عرياني هاي روح يك زن
عرياني هاي روح يك زن
توسط باران

چقدر سنگ دلي سكوت ديشب شاهد بودي كه دلم شكسته، گرفته، نالان است فرياد نفس‌هاي از قفس گريزانم را شنيدي سردي آه هايم رويه شيشه بخار بست ديدي! شنيدي و دم نزدي. آنجا بودي كه بغض با عشوه‌گري ديوانه كننده‌اش فريبم داد، دست‌هايش را دور گرنم حلقه كرد، گلويم را فشرد، رنگ نيلي ام را ديدي و از جايت تكان نخوردي. ديدي كه زير فشار انگشتان ظريف و افسون گرش تاب نياوردم عصاره‌ي جانم قطره قطره از گوشه‌ي چشم‌هايم فرو چكيد و به خاك نشست، دنيا تار شد، سياه شد. دستي به رسم ياري به سويم دراز نكردي. آه سكوت هر شب كه مي‌گذرد بيش از پيش با تو انس مي‌گيرم اما چه سود، تو همچنان در بهت خود شناوري

عرياني هاي روح يك زن
عرياني هاي روح يك زن
توسط باران

سكوت؟ چرا هر وقت با شب سخن مي‌گويم،جز تو تحفه‌اي به من نمي‌بخشد؟! تو كه جوابي به رازهايم نمي‌دهي. آخر زبانت را بسته‌اند! گوش‌هايت چه شده ؟ بر سر چشمهايت چه آمده ؟ مي‌بيني! مي‌شنوي! ساكتي ارزانيت، لا اقل ساكن نباش حضورت به سختي احساس مي شود! كاري بكن! دستي بزن، پائي بكوب، با من بچرخ اينجا منم ،تنها تنها كسي كه با صداي باد مي‌رقصد!

عرياني هاي روح يك زن
عرياني هاي روح يك زن
توسط باران

جوانمردانه پا به پاي من آمدي و خوب و بد با من ساختي... دلسوزانه نصيحت كردي، با چشمان باز اشتباه را انتخاب كردم و پيش رفتم تا جايي كه نه افتخاري برايم ماند و نه آرزويي... يك بار با تو صادقانه نشستم.به ميل و برخلاف ميل من تصميم گرفتي و مرا از سردرگمي نجات دادي و از اين بابت خدا را شاكرم. در دفتر دلم اين مسئله را به ثبت رساندي كه نه من و نه هيچ كس ديگري جز تو خيري براي من طلب نمي‌كند، من نيز به نشانه ي سپاس و به يومن محبتي كه در حقم روا داشتي ادامه‌ي خويشتن را به تو سپردم كه هر طور پسندت افتاد پيش بري. ...

عرياني هاي روح يك زن
عرياني هاي روح يك زن
توسط باران

براي شاد بودن بهانه‌اي بايد؟ نه من اعتقاد دارم آدما از زندگي همون قدر لذت مي‌برن كه ميخوان! خودم رو مثال ميزنم،بارها شده كه در اوج ناراحتي بودم و فقط ديدن يك لبخند كنج لب يك رهگذر باعث شده كه من هم ناراحتي رو فراموش كنم و لبخن بزنم، و گاهي حتي صداي قهقه زدن‌هاي خودم هم نتونسته بين من و ناراحتي فاصله بندازه. پس هميشه احتياج به بهانه نيست،بلكه براي شاد بودن اراده‌اي بايد!!