√ ∂нαмε
دکلمه رفیقان رفیقان دوستان ده ها گروهند که هر یک در مسیر امتحانند گروهی صورتک بر چهره دارند به ظاهر دوست اما دشمنانند گروهی وقت حاجت خاکبوسند … ولی هنگام خدمتها نهانند گروهی خیر و شَر در فعلشان نیست نه زحمت بخش و نه راحت رسانند گروهی دیده نا پاکند هشدار نگاه خود به هر سو می دوانند بر این بی عصمتان ننگ جهان باد که چون خوکند و بد ، بدتر ز آنند ولی... ولی ولی یاران همــدل از ره لطف به هر حالت که باشند مهربانند رفیقان را درون جان نگهدار که آنها پُر بهاتر از جهانند
√ ∂нαмε
داریوش اقبالی شاعر: سیاوش با تو مرد مشرقی، سنگ صبور مانده بر جای گذشته های دور همه افسانه هستی که ز تو مانده به یاد کوچه قدیمیمون بود، که به خاطرم میاد روزای ساده و خوبی که حسودی توش نبود یا که من بچه بودم، به چشم من نهفته بود وقتی که پدر تو خونمون پسر پسر میکرد خواهر مه لقا مو میبوسید و بغل میکرد خونه جای خوبی بود، هر چی که بود صفایی داشت سفید و سیاه تو اون خونه برام فرقی نداشت تا یه روزی توی راه مدرسه عشق بی حاصل اون قلبمو لرزوند تو سینه یه روزی تنگ غروب بود که اونو دیده بودم چون که با رقیب من رفت، تلافی کرده بودم بعد اون یادم میاد شبا کنار جوب آب زیر تیر برق حکایت ز علی کنکوریها خونده بودم هرچی بود گذشت، ولی دستای تو خاطره خوبی گذاشت معنی به من نگو دوست دارم اسمتو تو دلها گذاشت اما افسوس که مسبب تمام قصه ها با یه نفرین نامه ای خاری تو چشم ما گذاشت اومدی مهمون ناخونده به شهر خوب ما امان از روز مبادا که شدش نصیب ما دو مسافر شدیم و زدیم به خشک کوه و دشت توی این راه دراز خدا میدو
√ ∂нαмε
اگر زهرم اگر قندم اگر بیهوده می خندم مرا دریاب زیرا من ندارم جز تو پیمانی که برگردم به اصل خویش و ایامی که در این خانه سر کردم مرا دریاب زیرا من فریب این و آن خوردم چه خوش می خواند مرغ شب ولی افسوس کز این نغمه ها چیزی به جز خوابی نمی ماند دگر این بلبل خوش خنده مصراعی نمی خواند مرا دریاب زیرا این تن زخمی مرا از خویش می راند... فریب هیبت و اعجاز آن رنگین کمان خوردم...
√ ∂нαмε
یه دیواره، یه دیواره که یه عمر آزگاره اونورش همیشه بنبست اینورش هیچی نداره یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدیم این طرف ریشه نداریم اون طرف ریشه بریدیم اگه از دیوار خونه چشممون جدا نمیشد یه درخت پیر انجیر همه چیز ما نمیشد بسکه زندگی نکردیم وحشت از مردن نداریم ساعتو جلو کشیدن وقت غم خوردن نداریم برای اون یه وجب خاک همه دنیامونو دادیم ما برای بوی گندم خیلی چیزامونو دادیم هیشکی یادمون نداده خنده هامونو ببینیم این فقط درد وطن نیست ما تو غربتم همینیم اینور و اونور دیوار درد ما هنوز همونه آی شقایق ما جماعت دردمون از خودمونه تو همه خاطره هامون حق دشمن مرده باده حتی راه دشمنی رو هیشکی یادمون نداده یه دیواره، یه دیواره که یه عمر آزگاره اونورش همیشه بنبست اینورش هیچی نداره از عذاب این قبیله هممون خون از هم بریدیم حسّ همخونی نداریم چون قبیلمونو دیدیم ما که تو زمزمه هامون هی به داد هم رسیدیم یکی یادمون بیاره کی به داد هم رسیدیم تو هجوم این همه حرف هر جوابی یه سقوطه تو بگو هرچی که میخوای من که سنگرم، سکوته
√ ∂нαмε
پرده پرده آنقدر از هم دریدم خویش را تا که تصویری ورای خویش دیدم خویش را خویش خویش من هم اینک از در صلح آمده است بسکه گوش از خلق بستم تا شنیدم خویش را خویش خویش من مرا و هرچه من ها بود سوخت کشتم آن خویش وز خاکش پروریدم خویش را معنی این خویش را از خویش خویش خود بپرس خویش بینی را گزیدم تا گزیدم خویش را می شدم ساقی شدم ساغر شدم مستی شدم تا ز تاکستان هستی خوشه چیدم خویش را سردی کاشانه را با آه گرمی داده ام راه بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را برده داران زمانها چوب حراجم زدند دست اول تا برآمد خود خریدم خویش را بزم سازان جهان می از سبوی پر خورند من تهی پیمانه بودم سر کشیدم خویش را اشک و من با یک ترازو قدر هم بشناختیم ارزش من بین که با گوهر کشیدم خویش را شمعم و با سوختن تا آخرین دم زنده ام قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را
√ ∂нαмε
آی آزادی! اگر روزی به سرزمین من رسیدی، با شادی بیا. با چادر سیاه و تحجر نیا، با مارش نظامی و جنگ نیا، با آواز و موسیقی و رنگ بیا. با تفنگ های بزرگ در دست کودکان کوچک بی خرد نیا، با گل و بوسه و کتاب بیا. از تقوا و جنگ و شهادت نگو، از انسانیت و صلح و شهامت بگو. برایمان از زندگی بگو، از پنجره های باز بگو، دلهای ما را با نسیم آشتی بده، با دوستی و عشق آشنایمان کن. به ما بیاموز که چگونه زندگی کنیم، چگونه مردن را به وقت خود خواهیم آموخت. به ما شان انسان بودن را بیاموز، به خدا ” خود” خواهیم رسید. آی آزادی ، اگر به سر زمین من رسیدی، بر قلبهای عاشق ما قدم بگذار، مهرت را در دلهای ما بیفکن تا آزادگی در درون ما بجوشد و تو را با هیچ چیز دیگری تاخت نزنیم. با هر نفس یادمان بماند که تو از نفس عزیز تری! بدانیم که آزادی یک نعمت نیست، یک مسولیت است. به ما بیاموز که داشتن و نگهداشتن تو سخت است! ما را با خودت آشنا کن، ما از تو چیز زیادی نمی دانیم. ما فقط نامت را زمزمه کرده ایم. ما به وسعت یک تاریخ از تو محروم مانده ایم. ای نادیده ترین! اگر آمدی با نشانی بیا که تو را بشناسیم . هان! آی آزادی
√ ∂нαмε
زمان بی زمانی است رجعت ثانیه شمار شعله ور از تقویم هاست حریق سال دوهزار * عقربه ها گم شده اند صفحه ی ساعت ها تهی ست دست زمین سوخته از آبی دریا تهی ست * در همه جای کهکشان چه مانده از زمین نشان سیاره ای سیاه و سرد در ناکجای آسمان * بعد از حریق و انفجار فرونشستن غبار به سال صفر می رسیم در پی سال دو هزار * در بی زمانی زمین انسان به پایان می رسد جای رسیدن به خدا به ذات حیوان می رسد * در بی زمینی زمان در بی زمانی زمین به صفر رجعت کرده ایم از اوج انسان تا جنین * از هیچ مطلق از عدم از بی نهایت زیر صفر از آن سوی سال سقوط تا عصر بی تدبیر صفر * یک نقطه از خط عدم از قطره ها آمده ایم رسیده تا عرش خدا سر به ستاره زده ایم * روییده بر خاک عدم خاکستر ویرانه ها افتاده دور از اصل خویش تنها ترین دانه ها * روییده بر آوار خویش هر لحظه در تکرار خویش یک نقطه مابین دو مرگ در گردش پرگار خویش * از صفر مطلق آمده تا بی نهایت می رویم اما به بیراهه ی تن به صفر مطلق می رسیم * راهی اوج قله ایم قله بهانه ساز ماست اما نهایت سفر نهایت نیاز ماست * حریص اوج خواستنیم جرات گفتن نداریم واسه عبور از پل تن پای گذشتن نداریم * به
√ ∂нαмε
خونه این خونه ویرون واسه من هزار تا خاطره داره خونه این خونه تاریک چه روزایی رو به یادم میاره اون روزا یادم نمیره دیواره خونه پر از پنجره بود تا افق همسایه ما دریا بود ستاره بود منظره بود خونه،خونه جای بازی برای آفتاب و آب بود پر نور واسه بیداری پر سایه واسه خواب بود پدرم میگفت قدیما کینه هامون دور انداخته بودیم توی برف و باد و بارون خونه را با قلبامون ساخته بودیم خونه عشق مادرم بود که تو باغچه ش گل اطلسی می کاشت خونه روح پدرم بود چیزی رو هم پایه خونه دوست نداشت خونه،خونه جای بازی برای آفتاب و آب بود پر نور واسه بیداری پر سایه واسه خواب بود سیل غارتگر اومد از تو رودخونه گذشت پلا رو شکست برد ،زد و از خونه گذشت دست غارتگر سیل خونه رو ویرونه کرد پدر پیرم کشت،مادر دیوونه کرد حالا من موندم این ویرونه ها پر خشم و کینه دیوونه ها من زخمی،من خسته من پاک مینویسم آخرین حرف رو خاک کی میاد دست توی دستم بذاره تا بسازیم خونمون دوباره کی میاد دست توی دستم بذاره تا بسازیم خونمون دوباره
√ ∂нαмε
برای من که در بندم چه اندوه آوری ای تن فراز وحشت داری،فرود خنجری ای تن غم آزادگی دارم به تن دلبستگی تا کی؟ به من بخشیده دلتنگی،شکستن های پی در پی درین غوغای مردمکش درین شهر به خون خفتن خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن چرا تن زنده و عاشق کنار مرگ فرسودن چرا دلتنگ آزادی،گرفتار قفس بودن قفس بشکن که بیزارم از آب و دان در زندان خوشا پرواز ما حتی به باغ خشک بی باران درین غوغای مردمکش درین شهر به خون خفتن خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن در آوار شب و دشنه چکد از قلب من خونها که می بینم من عاشق ،چه ماری خفته در محراب خوشا از بند تن رستن پی آزادی انسان نمی ترسم من از بخشش که اینک سر که اینک جان درین غوغای مردمکش درین شهر به خون خفتن خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن اگر پیرم،اگر برنا اگر برنای دل پیرم به راه خیل جان بر کف که میمیرند اگر سر خورده از خویشم،من مغرور دشمن شاد برای فتح شهر خون تو را کم دارم ای فریاد درین غوغای مردمکش درین شهر به خون خفتن خوشا در چنگ شب مردن ولی از مرگ شب گفتن
√ ∂нαмε
سال سقوط سال فرار سال گریز و انتظار فصل شکفتن فلز سال سیاهه 2000 سال سقوط عاطفه تا بینهایت زیر صفر نهایت معراج ذهن اندیشه تفسیر صفر تو ذهن ماشین های سرد معنای عشق و احتیاج روی نوار حافظه یعنی یه درد بی علاج سال به بن بست رسیدن پنجه به دیوار کشیدن از معنویت گم شدن تن به غریزه بخشیدن قبیله یعنی یه نفر هم خونی معنا نداره همبستگی خوابیه که تعبیر فردا نداره سال سقوط سال فرار سال گریز و انتظار پاییز تلخ و بی بهار سال سیاهه 2000 سالی که خون تو رگها نیست قلب فلزی تو سینه ست وقتی که تصویر زمان شکستگی آینه ست قبیله یعنی یه نفر هم خونی معنا نداره همبستگی خوابیه که تعبیر فردا نداره تو اون روزایی که میاد کسی به فکر کسی نیست هرکی به فکر خودشه به فکر فریادرسی نیست همه بهم بی اعتنا حتی به مرگ همدیگه کسی اگه کمک بخواد کی میدونه اون چی میگه توی کتابای لغت سپیده برگا همیشه نه دشمنی،نه دوستی هیچی نوشته نمیشه این ناگزیره واسه ما سیر صعودی تا سقوط همیشه قصه صدا تمومه با حرف سکوت وقتی که آیینه عشق سیاه بشه زیر غبار وقت طلوع فاجعه است
√ ∂нαмε
کفتر کشته پرندون نداره تو خاک و خونها کشوندن نداره داره از تنهایی گریم میگیره توی این شهر دیگه موندن نداره کی میشه که من و تو ما بشیم و رها بشیم کی میشه که من و تو ما بشیم و رها بشیم مرغ پر بسته که کشتن نداره وقتی کشتی دیگه گفتن نداره از یه دریچه تاریک و سیاه پای پیر و خسته دیدن نداره اگه تو باغچه فقط یه گل باشه گل اون باغچه که چیدن نداره هر درختی که یه روزی پیر میشه اونو از ریشه سوزوندن نداره کی میشه که من و تو ما بشیم و رها بشیم کی میشه که من و تو ما بشیم و رها بشیم فصل مردن واسه من کی میرسه وقت پرواز من ازین قفسه از من دربدر اینجا چی میخواد بگیرید اگر که مقصد نفسه بوی گل هم مثال اطلسی نیست حرفای من مثه حرف کسی نیست شعر من حرف قشنگ رفتنه حرف تلخ تا دنیا دنیاست گفتنه کی میشه که من و تو ما بشیم و رها بشیم کی میشه که من و تو ما بشیم و رها بشیم
√ ∂нαмε
خاك خسته(داریوش اقبالی)... نعره كن اي سرزمين جان سپردن نعره كن نعره كن اي خاك خسته ، خاك مردن نعره كن شب هق هق شب پرپر زدن چلچله هاست ز غزل گريه پرم خانه ي هم غصه كجاست؟ اين همه جوخه ، اين همه دار اين همه مرگ اين همه عاشق خفته در خون اين همه زندان ، اين همه درد اين همه اشك نعره هايت كو خاك گلگون ؟ خاك گل مردگي و قحطي و آفت زدگي وطن تعزيه در مرگ و مصيبت زدگي شب ياران ، شب زندان شب ويراني ما شب اعدام رفيقان گل و نور و صداست..
√ ∂нαмε
عصر ما ٬ عصر فریبه عصر اسم های غریبه عصر پژمردن گلدون چترهای سیاه تو بارون شهر ما ! سرش شلوغه وعده هاش همه دروغه آسمون هاش پُر دوده قلب عاشق هاش کبوده کاش تو قحطی شقایق بشینیم توی یه قایق بزنیم دل و به دریا من و تو تنهای تنها خونه هامون پُر نرده پُشت هر پنجره پرده قفس ها پُر پرنده لب های بدون خنده چشم ها خونه ی سواله؟! مهربون شدن محاله نه برای عشق میلی نه کسی به فکر لیلی کاش تو قحطی شقایق بشینیم توی یه قایق بزنیم دل و به دریا من و تو تنهای تنها اونقدر میریم که ساحل از من و تو بشه غافل قایق رو با هم می رونیم اونجا تا ابد می مونیم جایی که نه آسمونش نه صدای مردومونش نه غمش ٬ نه جنب و جوشش نه گل های گل فروشش مث اینجا آهنی نیست مث اینجا آهنی نیست
@سـارا صـدفی..
13 سال و 4 ماه و 27 روز و 21 ساعت و 17 دقيقه قبلاز باغ پیراهنم
13 سال و 4 ماه و 27 روز و 21 ساعت و 10 دقيقه قبلکمی گل برایت آورده ام...
قول میدهم مستت کنند
این گل ها
این آغوش...
بی همگان به سر شود.. بی تو به سر نمیشود ...!
13 سال و 4 ماه و 27 روز و 21 ساعت و 5 دقيقه قبلتو گل سرخ منی... تو گل یاسمنی...
13 سال و 4 ماه و 27 روز و 20 ساعت و 5 دقيقه قبلتو رو آغوش می گیرم / هوا تاریک تر میشه / خدا از دست های تو / ب من نزدیک تر میشه ...
12 سال و 11 ماه و 13 روز و 5 ساعت و 55 دقيقه قبل