حی علی الـ عزا ./
مثلا مثل ِ الان شب باشه ؛ برف بباره و تنها تنها یه خیابون رو تا تهش بری و وقتی رسیدی تهش همینجوری برگردی انگار پشیمون شدی ، همه فکر کنن اشتباهی اومدی و ندونن ... ! خونه هم دور باشه که . . . /
حی علی الـ عزا ./
آدمها ؛ اینقدر دروغ میگن که دیگه یادمم نمیاد ، اینقدر معصومانه دروغ میگن که باور میکنم ، دورم پر شده از آدمهایی که دروغ میگن و . . . حتی عزیزترین ها . /
NILU
tasavor budanat mara b fekre azab raftanat miandazad ..
NILU
aman midahi ta nafasi rahat bi atre to bekesham aman bd ..
amir
اولین پست 91..........دوست ندارم از تنهایی بگویم ...اما واقعیت است باید بگویم*** تنهایم***
amir
سال تحویل شد.....دخترک چشمانش برق شای بود و چشمش به جیب پدرش تا عیدی بگیرد اما افسوس که پدرش نه دستی و نه پولی داشت که به دخترک بدهد
حی علی الـ عزا ./
ولش کن ، این شخصیت ِ محترم آدم هم نیستـــــ : |
حی علی الـ عزا ./
بــازم دلـی کــه بـوی خــون مـیـده !
parinaz
کسی راه پیش رویم گستردوگفت برو.بروم یا نه؟! ذهنم پراز این دو واژه شد.گفت برو.این بار صدایش آمرانه بود.دلیلی برای رفتن نمی یافتم.روی زمین سیاه بود.آسمان سفید.نگاهم به سفیدی گره خورد.یعنی بروم؟ روشنایی از آن من بودو سیا هی زادگاهم.رفتن سخت بود واجباری.کمی بعد تر زمین هم سفید بود.آری من رفته بودم.
parinaz
روزی برای خودش قدرتی بود.امابیماری حس وحال باقی نگذاشته بود.به زحمت خودرا تا پناهگاه پارک رساند.بلافاصله به کمکش آمدندو برای درمان منتقل گردید.کارمداوا توسط متخصصان شروع شد.خوشبختانه باانجام مراقبت های ویژه واستفاده ازدارو های کمکی وضع جسمی اش بتدریج بهترشد. پس ازگذراندن دوران نقاهت پلنگ بهبود یافته با هیبت گذشته دوباره درزیستگاه خود رها شد.
parinaz
مثل جنازه کنار خیابان افتاده بود.مردم دورش جمع شده بودند و پول می ریختند.کسی صحنه ی حادثه را ندیده بودولی همه فکرمی کردند ماشینی بااو تصادف کرده وگریخته است به اونزدیک شدم. ابتدا پلکش تکان خورد وقتی بیشتر دقت کردم فهمیدم نفس می کشد . بلندگفتم:زنده است باید اورژانس خبرکنیم. باشنیدن این حرف مثل برق ازجا بلندشد.مردم ترسیدند وپراکنده شدند.به سرعت پول هارا جمع کرد وفرار کرد.....
parinaz
می ترسم.نمی دانم از چه کسی نمی دانم از چه چیزی؟قطار زندگی روی ریل همیشگی خود حرکت می کند.گویی قطار خیلی سنگین است.شاید اگر عضو یا عضو هایی از این قطار کم شود وقطار سبک گردد بهتر باشد یا شاید همان بهتر این باشد که با وزن سنگین وهمه ی اعضای مهربانش روی ریل کماکان حرکت کند.
خوب واسه چی میشکونی؟؟؟؟؟
14 سال و 5 ماه و 23 روز و 11 ساعت و 20 دقيقه قبلیادت بمونه یه روزی یه جایی یکی هم پیدا میشه دل تو رو میشکونه هاااااااااااااااااااا
شکوندن نترس...البته نه این...
14 سال و 5 ماه و 23 روز و 11 ساعت و 17 دقيقه قبلدل دیگه