...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
سحـــر خاتـــون
اگر مي خواهي پس از مرگ فراموش نشوي يا چيزي بنويس که قابل خواندن باشه
يا کاري کن که قابل نوشتن باشه!
"بنيامين فرانکلين
آیینه ی خیال
بر قله ايستادم .... آغوش باز كردم .... تن را به باد صبح ، جان را به آفتاب سپردم .... روح يگانگی با مهر ،... با سپهر ، با سنگ ، با نسيم ، با آب ، با گياه ، در تار و پود من جريان يافت !.... موجی لطيف ، بافته از جوهر جهان ،... تا عمق هفت پرده تن را ز هم شكافت .....** من *** را ز تن ربود ! *** ما *** ماند ،.... ره يافته در جاودانگی .......
آیینه ی خیال
انسان ها به ناگهان شکسته نمی شوند...... این ماییم...... که ......دیر به دیر.......نگاهشان میکنیم .........
آیینه ی خیال
بیش از اینها .....آه ......آری ......بیش از اینها .......میتوان ......خاموش ماند ............
آیینه ی خیال
سکوت .....سرشار از ناگفته هاست ......و همچنان هردو سکوت ......خواهیم کرد ........
آیینه ی خیال
تو ......بگو تا به کی .....باید از هم ......گریخت ...... ؟؟؟؟؟؟؟؟؟آیا منطق زمانه این است ؟؟
آیینه ی خیال
کلمات من ترا درک می کنند... ترا می بویند .....ترا لمس میکنند.... هر شب در نبود تو ...با من به خواب می روند..... گاهی تلخ آنچنان که خواب های من کابوس می شوند..... گاهی زهر می شوند .من هلاک می شوم..... گاهی بسان نوشدارو زخم های کهنه ام را التیام می بخشند..... حتی کالبد مرده مرا به شورانگیز ترین سماع بر می آنگیزند...... کلمات من ازجنس تو هستند ......شیرین و تلخ ........
آیینه ی خیال
دلم می خواهدتبسم را بدزدم از خورشید...... وچون قطره ی شبنم بلغزم در میان برگ .....می خواهم از این دریچه ی باز پر بگشایم بسوی تو ........
آیینه ی خیال
تشنه صبحم...... با یک نسیم سرد...... تشنه طوفان عشق وحشی دریا...... می خزم در بستر رویای شب...... درانتظارموج بوسه های تو ......می روم به ساحلی دور..........
آیینه ی خیال
می دانی وقتی آسمانت را ابرها می پوشاند،..... چه طوفانی می کند دلم برای پس زدنشان؟...... نمی دانی اگر می دانستی...... دیوار نمی کشیدی برای پناه از طوفان ..........
آیینه ی خیال
نگاهت که قهوه ای تر از قهوه ای ست .....حتی اگر نبودن تر از نبودن باشی.....نمی گذارد باور کنم، کنارم نیستی..........
آیینه ی خیال
راز چشمان تورا وقتی باد..... بی خبر سر می داد ......حس شفافی از جنس بلور ..... غم و اندوه مرا پر ميداد ..... و در انديشه پژمرده ی من...... حس اميد..... چه نسيم خنکی به تن خسته ی باور ميداد ......
آیینه ی خیال
چقدر آرام..... خشن...... میشوی..... بی آنکه من دستهایم را...... بو کرده باشم........
آیینه ی خیال
شب آشیان شب زده ......چکاوک شکسته پر ......رسیده ام به ناکجا .......مرا به به خانه ام ببر......