...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
...غزلواره ...
لحظه ام پر شده از لذت ...یا به زنگار غمی آلوده است...؟... لیک چون باید این دم گذرد ....پس اگر می گریم ...گریه ام بی ثمر است ...و اگر می خندم خنده ام بیهوده است ....
...غزلواره ...
ساعت گیج زمان در شب عمر ... می زند پی درپی زنگ ... زهر این فکر که این دم گذر است .... می شود نقش به دیوار رگ هستی من ...
...غزلواره ...
مثل این است که شب نمناک است .... دیگران را هم غم هست به دل ... غم من لیک غمی غمناک است ....
...غزلواره ...
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟ قطره ای کو که به دریا ریزم ؟ صخره ای کو که بدان آویزم ؟
...غزلواره ...
نیست رنگی که بگوید با من ..اندکی صبر سحر نزدیک است ...هر دم این بانگ برآرم از دل ...وای این شب چه قدر تاریک است ....
...غزلواره ...
فکر تاریکی و این ویرانی.... بی خبر آمد تا به دل من ...قصه ها ساز کند پنهانی ...
...غزلواره ...
می کنم تنها از جاده عبور ...دور ماندند ز من آدمها ...سایه ای از سر دیوار گذشت ...غمی افزود مرا بر غم ها
...غزلواره ...
شب سردی است و من افسرده ...راه دوری است و پایی خسته ...تیرگی هست و چراغی مرده ....
...غزلواره ...
نقشهایی که کشیدم در روز ...شب ز راه آمد و با دود اندود ....طرح هایی که فکندم در شب ....روز پیدا شد و با پنبه زدود ....
...غزلواره ...
دست جادویی شب ....در به روی من و غم می بندد ....می کنم هر چه تلاش ...او به من می خندد ....
...غزلواره ...
نفس آدم ها ...سر به سر افسرده است ....روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا ...هر نشاطی مرده است ....
...غزلواره ...
رخنه ای نیست دراین تاریکی ...در و دیوار به هم پیوسته ....سایه ای لغزد اگر روی زمین ....نقش وهمی است ز بندی رسته ....
...غزلواره ...
دیر گاهی است در این تنهایی ...رنگ خاموشی در طرح لب است ...بانگی از دور مرا می خواند... لیک پاهایم در قیر شب است ...
...غزلواره ...
زیبا خدا پشت و پناه چشمهای عاشقت .... با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر میکنم ...
...غزلواره ...
گر چه شکستی عهد را مثل غرور ترد من ... اما چنان دیوانه ام که با غمت سر میکنم ....