...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
matin
همه آنهایی که مرا می شناسند... میدانند چه آدم حسودی هستم.... و همه آنهایی که تو را می شناسند... لعنت به همه آنهایی که تو را می شناسند...!!
matin
پروردگارا! چون مرا از ياد ببري من هم تو را از ياد خواهم برد! چرا عبرت نمي گيري؟ خسته شدم آخه!
matin
تقصیر تو نیست ! تقصیر من بود ! آن روز که عشق را در چشمانت خواندم فراموش کردم که " این نیز بگذرد "
...غزلواره ...
دشتها نام تو را می گویند... كوهها شعر مرا می خوانند... كوه باید شد و ماند... رود باید شد و رفت ...دشت باید شد و خواند.
matin
باید می گذشتم،پیش از ان كه عادت نگذارد فراموشت كنم به بودنت ،دیدنت ،شنیدنت .... و مهم تر از همه عادت به دوست داشتنت ....................
آیینه ی خیال
طپش های قلبم .......حتی نای رقابت ...........با دقیقه ها را هم ندارد ..............
آیینه ی خیال
سکوت نکرده ام که فراموشت کنم...... نمی خواهم که از یادم بروی..... اشک نمی ریزم تا لحظه های نبودنت را ابری کنم..... تنها...لحظه های با تو بودن را مرور می کنم ........ و به تو می اندیشم در ابدیت لحظه ها...!!!
...غزلواره ...
کاش پرده می فهمیدتاپنجره بازاست فرصت رقصیدن هست کاش می فهمید باد همه فرصت اوست
ßάßάk яєzάiє
اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد.شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط .
ßάßάk яєzάiє
به روزگار شیرین رفاقت سفره ی خنده بگسترید و نان شادمانی قسمت کنید . به شبنم این بهانه های کوچک است که در دل ، سپیده می دمد و جان تازه می شود .
ßάßάk яєzάiє
شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید.زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی واستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند ، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای مسموم سازد ، و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد.
ßάßάk яєzάiє
مبادا او که دارای اشتیاق و نیرویی فراوان است ، به کم شوق طعنه زند که : “چرا تو تا این حد خمود و دیررسی؟! ” . زیرا ، ای سوته دل ! فرد صالح هرگز از عریان و لخت نمی پرسد ” لباست کو؟! ” و از بی پناه سوال نمی کند ” خانه ات کجاست ؟!