...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
آیینه ی خیال
زندگی ما تجسم یافته تمام چیزهاییست که تا به امروز به آن اندیشیده ایم .........تمام چیزهایی که در اطراف ما هستند ......تجسم یافته موفق یا نا موفق افکار ما هستند .
آیینه ی خیال
نازک تر از خیال........... کنارم نشسته ای ....
آیینه ی خیال
من و شب، واسه هم شعر می خونیم .......با هم آروم می گیریم .....من و شب خلوتمون مقدسه،........ من و شب خلوتمون، خلوت قلب و نفسه........... خلوت دو همنوای بی کسه.......... که به اندازه ی زندگی به هم محتاجن..............
آیینه ی خیال
شبو خوب می شناسمش ........من و شب قصه داريم واسه هم ........من و شب پشت سر روز می شينيم ....حرف می زنيم !..........
آیینه ی خیال
از من بریــده ای و صدایــم نمی کنـی ..................چــون درد در منی و رهـایم نمی کنی.......
آیینه ی خیال
ناباورانه است اما ...........خوشحالی من ......پیدا کردن ....... *تو *....از بین همه ی ضمیرها بود ...
آیینه ی خیال
به تو عادت کردم ...مثل پروانه به شمع ....و تو هر لحظه که از من دوری..... من به ویرانگری فاصله می اندیشم ....در کتاب احساس واژه ی فاصله ........یک فاجعه معنا شده است.........
آیینه ی خیال
باز امشب ، همان شب است....... و شب امشب ...همان شب است ... باز انگار چک چک بی قرار هزار ثانیه شمار...... از تمام این سقف شکسته می بار د،......... و من باز با خودم از یک خیال دور .......... هی درگفت و شنید شب و مداد و واژه ........پیر می شوم .........
matin
چون شیشهٔ دل نه از ستم آسمان پر است مینای ما تهی است دل ما از آن پر است ای عندلیب باغ محبت گل وفا کم جو ز گلبنی که بر آن آشیان پر است خالی است گر خم فلک از بادهٔ نشاط غم نیست چون ز می خم پیر مغان پر است سرو تو را به تربیت من چه احتیاج نخل رطب فشان تو را باغبان پر است جانی نماند لیک اگر جان طلب کنی بهر تن ضعیف من این نیم جان پر است هاتف به من ز جور رقیب و جفای یار کم کن سخن که گوشم ازین داستان پر است ...........
آیینه ی خیال
حق بدست دل من بود........ که در معبد عشق....... سر به غیر تو نیاورد فرود....... ای ساقی .......در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم ..........با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی ............
آیینه ی خیال
دیدی آن یار ......که بستیم صد امید در او .......چون به خون دل ما ........دست گشود..... ای ساقی؟