...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
ßάßάk яєzάiє
وقتی حیوانی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو:نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ، زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است.
ßάßάk яєzάiє
ای که در رنج و عذابی ! تو آنگاه رستگاری که با ذات و هویت خویش یکی شوی .
ßάßάk яєzάiє
مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت ؟ پس ، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل عطا یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد .
matin
خدایا به این نتيجه رسيدم اون دنيا فقط تو سوال کننده نيستي، منم خيلي سوالها ازت دارم...پایه ای!؟
ßάßάk яєzάiє
دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است.
ßάßάk яєzάiє
این کودکان فرزندان شما نی اند ، آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ، اما از شما نباشند.
ßάßάk яєzάiє
چشمه ساری که خود را در اعماق درون شما پنهان ساخته است ، روزی قد خواهد کشید و فوران خواهد کرد و با ترنم و نغمه راه دریا را درپیش خواهد گرفت
ßάßάk яєzάiє
هنگامی که در سکوت شب گوش فرا دهی خواهی شنید که کوهها و دریاها و جنگلها با خود کم بینی و هراس خاصی نیایش می کنند
ßάßάk яєzάiє
آسمان چون سیلابی پر شتاب و روان از سراشیبی کوهی
ßάßάk яєzάiє
هستی ما به ناپایداری ابرهای پاییز تماشای تولد و مرگ موجودات همچون نظاره شعلههای آتش یک عمر مانند
ßάßάk яєzάiє
اشکهای دیگران را مبدل به نگاههای پر از شادی نمودن بهترین خوشبختی هاست
matin
چه گستاخانه هوس را با عشق می آمیزند و اشک های شهوت را گواه سوز دل می گیرند اما هوس در عشق آنچنان خود را می نمایاند که دود سیاه بالای شعله آتش سرخ و آنچه از این معرکه به جا می ماند خاکستری است بر چشمان شهوت پرستان ...........