...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
مصطفی
منتظرم، منتظر باران! بارانی که بشوید غم را بارانی که مژده دهد آفتاب را ببار ای باران! ببار! ببار تا فرصتی باقیست، ببار که هوای دل درین آشفته بازار دنیا بس طوفانیست... ببار تا خیس شوم از غربت قطره های دور ز دریا! ببار تا سیل شوم، بخروشم، بروم به سوی فردا ...ببار تا چشم گریانم ببیند بار دیگر اطلسی ها را! ...
مصطفی
شیطان من! که مراازعالم وآدم جداساخته ومحبوسم کرده ای... دوستت دارم...
آیینه ی خیال
مرا بنویس در سطر اول روزهایی که طعم گیلاس را دلگیر شدی .....من هم تو را مینویسم سپید ......سر تاسر سپید .......میان سر و رویم..... تا زمستان باورت شود ............
مصطفی
کدام راه است که پای خسته را نشناسد.. کدام کوچه خالی از خاطره است و کدام دل هرگز نتپیده به شوق دیدار بیا... تا برایت بگویم از سختی انتظار که چگونه در دیده های بارانی رنگ هذیان به خود می گیرد ...
مصطفی
مشت می کوبم بر در ...پنجه می سایم بر پنجره ها... من دچار خفقانم خفقان ...من به تنگ آمده ام از همه چیز ...بگذارید هواری بزنم... ای با شما هستم ...این درها را باز کنید ...من به دنبال فضایی می گردم ...لب بامی...سر کوهی ...دل صحرایی.. که در آنجا نفسی تازه کنم.. آه!!! می خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد، من به فریاد همانند کسی که نیازی به تنفس داد.. مشت می کوبد بر در... پنجه می ساید بر پنجره ها... محتاجم!!! من هم آوازم را سر خواهم داد چاره درد مرا باید این داد کند... از شما خفته ی چند... چه کسی می آید با من فریاد کند ؟
آیینه ی خیال
باز هم بریز تا با شراب چشم تو .......بیخود شوم از خود در این شب مدام .......که هیچش کرانه نیست................
مصطفی
همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها ! پاسخ يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد .... حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند... جاده ترك برداشته است از استواري من ... من كوله بار خويش را بسته ام ...