...غزلواره ...
میشود کمی مرا دعا کنید...؟! من دلم عجیب زخمی است، جا نمیشوم نه در زمین نه در زمان... های خسته ام خدا مرا نگاه کن...
مصطفی
عشق ویرانگریست که رحم ندارد دوست داشتن پادشاهیست که می سازد کدام زیباترست؟
مصطفی
من از گذشته ی خفته ی خود میترسم من از پر کشیدن حال میترسم من از فراموش شدن میترسم من از این که بیدار شوم و دریابم تورفته ای میترسم
مصطفی
هیچ گاه چشمانت را برای کسی که مفهموم نگاهت را نمی فهمد گریان نکن
alla
شب پره ها به خواب ميروند... شب از صدای بال هایشات تهی ميماند... خوابم نمی اید، با غروب آخرین ستاره سحرگاهی اوج خواهم گرفت ...یادم باشد، فردا نرده های دلتنگی را.... با لبخندت رنگ کنم. چقدر لبخند به چشم هایت می آید.......
alla
وقتی به تو فکر میکنم... ناخودآگاه به لبه پرتگاهی میرسم... که تمام خاطراتت مرور میشود درون ذهن خسته ام.... تمام حرفهای عاشقانه ات یادم می آید.... تو بگو بپرم؟؟؟؟؟
alla
چشم هایم را می بندم بانو... زمان را متوقف می کنم... مسافت ها را از بین می برم... و تو را تا ابـــــــد در آغوش می گیرم... دلم برای آغوش گرفتنت تنـــــــــــــــــــگ است...
alla
بانو.....اعتراف ميكنم.......هر روز و همه جا یاد تو با من است ..... اسمت برلبانم ...... وجوت در قلبم ........... اینگونه در عشق تو میسوزم همچون شمع ....
alla
بانو....دلتنْگـے هـاے مـن بــراے تــو تمـآمـْے نـَداردْ..! بـآ دلمـ چـه كــردے ايـنْ دل بــراے مـَن ديگـَر دل نمـےشـود..............
مصطفی
خیلی وقته از چشام ، بی تو بارون می باره دل ناامید من ،* تو رو آرزو داره
مصطفی
امروز که محتاج تو ام جای توخالی است فردا که می ایی به سراغم نفسی نیست
مصطفی
آن کلاغی که پرید ازفراز سر ما و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود خبر مارا با خود خواهد برد به شهر
مصطفی
مرا تو بیسببی نيستی. بهراستی صِلتِ کدام قصيدهای ای غزل؟ ستارهبارانِ جوابِ کدام سلامی به آفتاب از دريچهیِ تاريک؟ کلام از نگاهِ تو شکلمیبندد. خوشا نظر بازيا که تو آغازمیکنی! پسِ پشتِ مردمکانات فريادِ کدام زندانیست که آزادی را به لبانِ برآماسيده گلِ سرخی پرتابمیکند؟ــ ورنه اين ستارهبازی حاشا چيزی بدهکارِ آفتاب نيست. نگاه از صدایِ تو ايمنمیشود. چه مومنانه نامِ مرا آوازمیکنی! و دلات کبوترِ آشتیست، درخونتپيده به بامِ تلخ. بااينهمه چه بالا چه بلند پروازمیکنی!
مصطفی
مردی چنگ در آسمان افکند، هنگامی که خوناش فرياد و دهاناش بسته بود. خِنجی خونين بر چهرهیِ ناباورِ آبی!ــ عاشقان چنيناند. کنارِ شب خيمه برافراز، اما چون ماه برآيد شمشير از نيام برآر و در کنارت بگذار.
مصطفی
شبانه اگر که بيهُده زيباست شب برای چه زيباست شب برای که زيباست؟ــ شب و رودِ بیانحنایِ ستارهگان که سرد میگذرد. و سوگوارانِ درازگيسو بر دو جانبِ رود يادآوردِ کدام خاطره را با قصيدهیِ نفسگيرِ غوکان تعزيتیمیکنند به هنگامی که هر سپيده به صدایِ همآوازِ دوازده گلوله سوراخ میشود؟ اگر که بيهُده زيباست شب برای که زيباست شب برای چه زيباست؟
مصطفی
عشق به شكل پرواز پرندست عشق خواب يك آهوي روندست من زائري تشنه زير باران عشق چشمه آبي اما كشندست من ميمرم از اين آب مسموم اما اونكه از مرده عشق تا قيامت هر لحظه زندست من ميميرم از اين آب مسموم مرگ عاشق عين بودن اوج پرواز پرندست تو كه معناي عشقي به من معنا بده اي يار دروغ اين صدا را به گور قصه ها بسپار صدا كن اسممو از عمق شب از لب به ديوار براي زنده بودن دليل آخرينم باش منم من بذر فرياد خاك خوب سرزمينم باش طلوع صادق عصيان من بيداريم باش عشق گذشتن از مرز وجوده مرگ آغاز راه قصه بوده من راهي شدم نگو كه زوده اون كسي كه سرسپرده مثل ما عاشق نبوده من راهي شدم نگو كه زوده اما اونكه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده...