دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دست‌نوشته‌های من از زندگی روزمره!
از در ُ دیوار، بدون حجاب ِ ویرایش و اجبار

جزئیات گروه

شناسه 65
وضعیت فعال
- گروه عادی
- دارای مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط مدیر
موضوع روزنوشت و شخصی
ارسال 1982 پست
عضو 301 کاربر
طرفدار 31 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 103
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 104
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 55

کاربران گروه

(298 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

بی حجاب از روی دیوارها
شناسه‌: 65 · روزنوشت و شخصی
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
نیما صابری
نیما صابری

متنفرم از محاکمه‌ی بدون قاضی، فقط من باشم و شاکی ...

نیما صابری
نیما صابری

پیش‌تر یکی از انواع بی‌شعوری رو جر و بحث با راننده سر باقی پول می‌دونستم! وضعیتی که شخص همه مدل حق و حقوقش پایمال میشه، اما سر 100 تا تک تومان با راننده دست به یقه میشه! دیروز فهمیدم این مورد ناگوار در خودمم وجود داشت ؛ دقیقاً زمانی که راننده کرایه‌ی 3/5 نفر رو برای 2 نفر از من گرفت و زمانی که گفتم مسیر هر روز منه، خیلی حق به جانب گفت چندماهی هست که گرون شده! منم سر لجبازی در ماشین رو باز گذاشتم و تا زمانی که صد تومان باقی مانده‌ی پولمو نداد، در رو ول نکردم! خلاصه اگر بحث حق بود که به زور میخواست چیزی که حقش نبود رو بگیره، منم بخاطر صدتومان باید در ماشین رو ول نمی‌کردم تا باقی پولمو پس بده! هرچند همون صد تومان رو به گدا بدی قهر می‌کنه

این ارسال را بازنشر کرده است.
نیما صابری
نیما صابری

لباس پوشیده بودم برم بیرون که زنگِ در به صدا اومد، در رو باز کردم، راه پله تاریک بود، انتظار دیدن ِ آدمی چاق رو نداشتم، و سلام کردم. مسئول ساختمان بود، پول رو گرفت سمتم و گفت: شارژ ساختمون رو پس آوردم! تنها واحدی که شارژ ساختمون رو داده شما بودید، یک هفته گذشته، بقیه شعورشون نمی‌رسه ... ! بماند که دل ِ پُری داشت و از حق نگذریم بدون هیچ چشمداشتی برای ساختمان دوندگی کرده ؛ به این نکته رسیدم: نوع دیگری از بی‌شعوری، پرداخت نکردنِ شارژ ساختمان به دلایلی مثل ِ گردن کلفتی، باریکی ِ ذهن و کوچکی مغز، اعتیاد، تلافی مشکلاتِ اجتماعی، نبودِ زور بالای سر و ... می‌تونه باشه که خاویرکرمنت احتمالاً تجربه نکرده بود که در کتابش به چاپ برسونه، اما میتونه تجدید نظر داشته باشه! خداروشکر ایمیلشو دارم ... : |

نیما صابری
نیما صابری

یه تصویری هست که گاهاً میاد جلوی چشمم! اون توی همچین شرایط وحشتناکی که باید اشک می‌ریخت، باید می‌سوخت، و اگر من بجای اون بودم قطعاً اخلاقی داشتم که بهش میگن اخلاق سگی، با لبخند - برگشته بهم میگه: نیما صابری شمایی ؟ خیلی خوشبختم از آشناییت ... : |

نیما صابری
نیما صابری

بدون تعارف، حقیقت امر اینه که شوخی ندارم سر بعضی چیزها، خصوصا ماجرای رفاقت! رفاقت تا زمانی رفاقته که دوطرفه باشه، نه اینکه یک‌طرف ماجرا انتظار و توقع باشه، اون طرف ماجرا رفاقت! منم اون آدم سابق نیستم، مثل الان که تو ادعای مردانگی داری و نیستی ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
نیما صابری
نیما صابری

اولاً کی گفته باب اسفنجی برای گروه سنی کودک و نوجوانه ؟! دوماً حالمو با این سانسورهای مسخره بهم زدن ...

نیما صابری
نیما صابری

چه بریز و بپاشی ...

نیما صابری
نیما صابری

معمولاً فرزند بزرگ خانواده بودن بصورت کلی یعنی در مرتبه‌ی بالاتری از رفاه خانوادگی قرار گرفتن، در مقابل فرزند یا فرزندان کوچکتر خانواده، که این خوب نیست! البته الان اینو دارم میگم، و فکر می‌کنم تا تونستم از این موقعیتِ خدادای استفاده یا سوء استفاده کرده باشم

نیما صابری
نیما صابری

دوست ندارم برگردم، هرچند همیشه دلتنگش می‌شم ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
نیما صابری
نیما صابری

کاش تو هم می‌دانستی دقیقاً دنبال چه هستی ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
نیما صابری
نیما صابری

میگه: خونه‌ای که مادر نداشته باشه میشه این! تصحیح می‌کنم: خونه بدون مادر، هرگز گرم نمیشه!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
نیما صابری
نیما صابری

یادمه وقتی بچه بودم بابا تاکید می‌کرد: ما سر پیچ تاریخ بدنیا اومدیم! همیشه هم اوضاع به مانند این بود: یک فرمان، و چرخیدن دور میدان. حالا از اینها بگذریم، تازه فهمیدم که خوب یا بد، از اون پیچی که بابا می‌گفت مدت زیادیه رد شدیم، رسیدیم به دوره‌ی آخرالزمان یا حداقل نزدیکاشیم!

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
نیما صابری
نیما صابری

در مواجهه با یک بی‌شعور که بر رفتار خود پافشاری دارد، تنها مدل ِ امن جهت تثبیت شخصیت فردی، مانند وی رفتار کردن است ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
نیما صابری
نیما صابری

و من زمانی عاشق باران بوده‌ام! تکیه می‌دادم به آن تابلوی توقف ممنوع ِ احمقانه‌ای که کاشته بودند دقیقا روبرو - وسط در وسط - مغازه! باران که می‌بارید، ساعتها عبور جنبندگان سرگردان و ماشین‌های بی‌جان ُ آلوده را نظاره می‌کردم و گپ می‌زدم با خدا و او فقط شنونده بود، هرچند شنونده‌ی خوبی هم نبود ...

نیما صابری
نیما صابری

بی‌گمان مرا می‌خواند آن مرغ دلتنگ، بی‌مهابا آمین، آمین می‌گویم ...

نیما صابری
نیما صابری

با کلی ذوق، از من قول می‌گیرد همیشه مثل ِ امروز باشم! قول می‌دهم، اما بی‌درنگ - می‌بینم - من همیشه مثل ِ امروزم! و سعی می‌کنم خصوصیاتم را از ذره‌ای به ذره‌ی دیگر و از لحظه‌ای به لحظه‌ی دیگر منتقل کنم ...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.