ملیحه
می گفت با غرور این چشمها که ریخته در چشم های تو گردنگاه را این چشمها که سوخته در این شکیب تلخ رنج سیاه را این چشمها که روزنه آفتاب را بگشوده در برابر شام سیاه تو خون ثواب را کرده روانه در رگ روح تباه تو این چشمها که رنگ نهاده به قعر رنگ این چشمها که شور نشانده به ژرف شوق این چشمها که نغمه نهاده بنای چنگ از برگ های سبز که در آبها دوند از قطره های آب که از صخره ها چکند از بوسه ها که در ته لب ها فرو روند از رنگ از سرود از بود از نبود از هر چه بود و هست از هر چه هست و نیست زیباترند ، نیست ؟ من در جواب او بستم به پای خسته ی لب ، دست خنده را برداشتم نگاه ز چشم پر آتشش گفتم دریغ و درد کو داوری که شعله زند بر طلسم سرد کوبم به روی بی بی چشم سیاه تو تک خال شعر مرا گویم ‚ کدام یک ؟ این چشمهای تو این شعرهای من
ملیحه
غریبه نمیدانم گنجشک ها که آنقدر شبیه همند چطور همدیگر را میشناسند و نمیدانم چقدر شبیه من هست که تو دیگر مرا نمیشناسی!
ملیحه
دستهایم را تا ابرها بالا برده ای و ابرها را تا چشمهایم پایین عشق را در کجای دلم ..... پنهان کرده ای که : هیچ دستی به آن نمیرسد !
ملیحه
وقتی میشی نیاز من که نباشی پیش من
اشکهای چشمامو ببین که میریزه به پای تو
بازم که بیقرارمو دلواپسی نگاه تو
تموم هستی منی بمون همیشه پیش من
اگر شدم عاشق تو نزار بیتاب بمونم
لا لایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم
دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی
فقط یه چیز اذت میخوام همیشه عاشق بمونی
دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود
واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون
ملیحه
به هـمـان سـادگـی کـه کـلاغ ِ سـالـخـورده بـا نـخـستـین سـوت ِ قـطـار سقـف واگـن مـتـروک را تـرک می گـویــد دل ، دیـگــــر در جـای خـود نیـسـت بـه همـیـن ســادگـی !
ملیحه
کـُجـا پـنـاه بـــرم ؟ دسـت هــای تـو دورنـد و خـُدایـان جـبـار تــر از هـمـیشـه قـهـار تــر از هـمـیشـه بـرنـشسـتـه انـد بـر سکـوی مـسخ بـاورهــا خیـره سـری خـُدایـان را چـگـونـه بـرتـابـم وقـتـی تـو نـیـستـی ای یـــار ای پـنـاه همـیـشـه !
ملیحه
یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را
یادمان باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست
ملیحه
خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
به خواب می ماند.
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند.
پرنده در قفس خویش
به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد .
پرنده می داند
که باد بی نفس است
و باغ تصویری است .
پرنده در قفس خویش
خواب می بیند .
Hami ܓܨܓღ
در شهر صدای پای مردمانیست که همچنان که تورا میبوسند طناب دار تورا میبافند... مردمانی که صادقانه دروغ میگویند و عاشقانه خیانت میکنند...
Hami ܓܨܓღ
تنم به لرزه می افتد..
هر بار که می گویی :
'بــــــــــــــــــــــــرو ....
برو و به زندگیت برس' !
مگر نمی دانی
که تمام زندگی من تویی
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . تـمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که، ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت . انـدازه مـی گـیـری ! حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی ! مقـایـسـه مـی کـنـی ! و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای ، کـه زیـادتـر گذشـتـه ای ، که زیـادتـر بـخـشـیـده ای ، به قـدر یـک ذره ، یک ثانیه حتی ! درست از همانجاست که توقع آغاز می شود و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که به نام عشق می بریم…!
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . گاهی گــذشــت میکنم .. گاهی گـذر .. و کاش .. بدانی فرق این دو را .. . . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . . فاصــــله تان را با آدم هـــا رعــــایت کنــــید آدم ها یــهو می زنن روی ترمــــز و اون وقت شمــــا مقصـــــری !! . .
❁❀ றõɧ∂றற∂đ - Ħ ❀❁
. . خـدایـا عـقیده هـایم را … از عـقده هـایم مـصون بـدار… . . .