باران
کسی که رنگ پریدگی خزان را ادراک کرده باشد به نیرنگ گل های رنگ رنگ دل نخواهد بست
به بی وفایی چون تو دیگر هرگز اعتماد نخواهم کرد
باران
میان دست من و تو هزار فرسنگ است
غریب مانده دلم بی وفا دلم تنگ است
سراغ چشم ترم را چرا نمی گیری
مگر جنس دل نازک تو از سنگ است
باران
اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه می شوند، اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد، اگر مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست، اما، اگر عزت نفس نداری، پس بدان که هیچ نداری…!
باران
اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند،
اگر سالم نیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند،
اگر زیبا نیستی برخورد درست با زشتی هم وجود دارد،
.
باران
قرینه است این درخت آن درخت بر آبی بی انتهای بالاتر تنها جای تو خالی ست سبزه قبای خواب ُ خیال من و دوباره خش خش گربه ی یاد تو که به حیاط دلم برگشته است می نشینم و در جمعیت نیمه روشن آن سوی پنجره در ایستگاه دنبال کسی شبیه تو می گردم و خوب می دانم که کسی کـَـس نمی شود زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست پس بازی ها فقط یک بازی اند ُ همین با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم و از او دور می شوم و هر چه دورتر می شوم شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود و باز سکوت.حسين پناهي
باران
نازی نازی مرد آن همه دویدن و سراب این همه درخشش و سیاه تا کجا من اومدم چطوری برگردم؟ چه درازه سایهام چه کبود پاهام من کجا خوابم برد؟ یه چیزی دستم بود! کجا از دستم رفت؟ من میخواهم برگردم به کودکی قول میدهم که از خونه پامو بیرون نذارم سایه مو دنبال نکنم تلخ تلخم مثل یک خارک سبز سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمیشم چه غریبم روی این خوشه سرخ من میخوام برگردم به کودکی نمیشه، نمیشه کفش برگشت برامون کوچیکه پابرهنه نمیشه برگردم ؟ پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممکن نیست برای گذشتن از ناممکن، کی یو باید ببینیم!؟ رویا رو، رویا رو رویا را کجا زیارت بکنم؟ در عالم خواب خواب به چشمام نمیآد بشمار , تا سی بشمار … یک و دو سه و چهار پنج و شش هفت و هشت نه و ده..حسين پناهي
باران
شناسنامه من حسینم پناهی ام من حسینم , پناهی ام خودمو می بینم خودمو می شنفم تا هستم جهان ارثیه بابامه سلاماش و همه عشقاش و همه درداش , تنهائیاش وقتی هم نبودم مال شما اگه دوست داری با من ببین , یا بذار باهات ببینم با من بگو یا بذار باهات بگم سلامامونو , عشقامونو , دردامونو , تنهائیامونو ها؟..حسين پناهي
باران
نمی گنجه کهکشون در چمدون حیرت آدمی حسرت سرگردونه ناظر هلهله باد و علف هیجانی ست بشر در تلاش روشن باله ماهی با آب بال پرنده با باد برگ درخت با باران پیچش نور در آتش آدمی صندلی سالن مرگ خودشه چشمهاشو می بخشه تا بفهمه که دریا آبی است دلشو می بخشه تا نگاه ساده آهو را درک بکنه سردمه مثل پایان زمین ما چرامی بینیم ما چرا می فهمیم ما چرا می پرسیم..حسين پناهي
باران
درک زیبایی ‚ درکی زیباست سبزی سرو فقط یک سین از الفبای نهاد بشری حرمت رنگ گل از رنگ گلی گم گشته است عطر گل خاطره عطر کسی است که نمی دانیم کیست می آید یا رفته است ؟ چشم با دیدن رودخونه جاری نمی شه بازی زلف دل و دست نسیم افسونه.حسين پناهي
باران
ما همیشه می توانیم چیزی را که می خواهیم به دست بیاوریم.
باران
در زندگی لحظه هایی هست که بیش تر نیازمند شجاعتیم تا احتیاط.
باران
آرزو هایتان را جدی بگیرید.
باران
بهترین راه برای اجتناب از دردسر، وجود مسولیت مشترک است.
باران
بهتر است زندگی را همان جور که واقعا هست بپذیریم،نه انجور که خیال می کردیم باشد.
باران
تنها وظیفه انسان عشق ورزیدن است.