✔ عـلـ[بابا]ــی
مشت نشانه ی خروار است ... هر بار که میبینمت مشتی شعر روی کاغذهایم می پاشی ... اینبار خروارت آتش گرفته بود ... که اینچنین آتشم زدی ؟ ... دارم می سوزم زیبا ... ! (بهمن زارع)
✔ عـلـ[بابا]ــی
می نویسم ای یار ... خانه ی ما اینجاست ... تا كه سهراب نپرسد دیگر ... "خانه ی دوست كجاست" ؟ ... ! (فریدون مشیری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
Terraced Rice Field, China
✔ عـلـ[بابا]ــی
درد تنهایی کشیدن ... مثلِ کشیدنِ خطهایِ رنگی روی کاغذِ سفید ،شاهکاری میسازد ،به نامِ دیوانگی ... ! و من این شاهکار را ،به قیمتِ همهٔ فصلهایِ قشنگِ زندگیم خریده ام ... "تــــــــــــو" هر چه میخواهی مرا بخوان ... دیوانه ،خود خواه ،بی احساس ... / نمیــــــــفروشــــــــــم / ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
نه عشق ماند و نه دلبر نه باده ماند و نه ساقی ... مبند دل بجهانی که با تو یار نماند ... مکن بغیر نکوئی که غیر نام نکویان ... دگر هر آنچه به ببینی در این دیار نماند ... ! (احتشام اولیائی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
گل یا پوچ ... ! / فریبا شش بلوکی - کتاب بهانه /
✔ عـلـ[بابا]ــی
دیگر این پنجره بگشای که من ... به ستوه آمدم از این شب تنگ ... دیرگاهی ست که در خانه همسایه من ... خوانده خروس ،وین شب تلخ عبوس ،می فشارد به دلم پای درنگ ... ! (سایه)
✔ عـلـ[بابا]ــی
زاهد که دِرَم گرفت و دینار ... زاهدتر از او یکی به دست آر ... ! (گلستان،در اخلاق درویشان) / حکایت در دیدگاه /
✔ عـلـ[بابا]ــی
از تو با مصلحت خویش نمیپردازم ... همچو پروانه که میسوزم و در پروازم ... گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ... ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم ... ! (سعدی)
✔ عـلـ[بابا]ــی
به شهر رنگ ها رفتیم گفتی زرد نامرد است ... اگر رنگی تو را در خویش معنا کرد نامرد است ؟ ... چقدر از عقل می پرسی؟ چقدر از عشق می گویی؟ ... از این باز آی نا اهل است ,از آن برگرد نامرد است ... ! (فاضل نظری)
✔ عـلـ[بابا]ــی
تنها ... انسان های خاصی می توانند باران را حس کنند ... بقیه ، فقط خیس می شوند ... !
✔ عـلـ[بابا]ــی
ترسناک ترین انسان هـا ... دقیقا همان هایی هستند کــه ... از همان ابتدا اصـــرار دارند تا فرشـــــتــه بودنشان را اثبات کنند ... !