•▪●۩ اسی ۩●▪•
بام را برافکن ، و بتاب ، که خرمن تیرگی اینجاست. بشتاب ، درها را بشکن ، وهم را دو نیمه کن ، که منم هسته این بار سیاه.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
اینچنین میگذرد روز و روز گار من .من روز را دوست دارم ولی از روزگار میترسم .....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
سلام را دوست دارم ولی از زبانم میترسم من میترسم از هستم ...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
قانون را دوست دارم ولی از پاسبانها میترسم ....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره میترسم ....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
با این همه،ای قلبِ در به در! از یاد مبر که ما _من و تو_ عشق را رعایت کرده ایم، از یاد مبر که ما _من و تو_ انسان را رعایت کرده ایم، خود اگر شاه کار خدا بود یا نبود.
•▪●۩ اسی ۩●▪•
از مهتابی به کوچه ی تاریک خم می شوم و به جای همه نومیدان می گریم. آه من حرام شده ام!
•▪●۩ اسی ۩●▪•
من درد در رگانم حسرت در استخوانم چیزی نظیر آتش در جانم پیچید .....
•▪●۩ اسی ۩●▪•
ای کاش میتوانستم خون رگان خود رامن قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند...
•▪●۩ اسی ۩●▪•
ای کاش میتوانستم یک لحظه میتوانستم ای کاش بر شانه های خود بنشانم این خلق بیشمار را گرد غبار خاک بگردانم تا با دو چشم خویش ببینند خورشیدشان کجاست تا باورم کنند...
میترا
حموم بودم، مامانم می زنه به در میگم بــــــله ؟ می گه حمومی ؟ میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ اینجا لندنه، صدای منو از رادیو بی بی سی می شنوی. میگه : در زدم بگم مهمونها اومدن دختراشون هم رفتن تو اتاقت داران با کامپیوترت کار میکنند ، لباس و حوله ات رو هم از پشت در برمیدارم که امشب رو لندن بمونی تا فهم درست جواب دادن رو یاد بگیری!!!!
میترا
فراموش میكنم تمام دنیای ساختگی عشقمان را .......... و دیگر دوستت نخواهم داشت.... چرا می خندی؟ باز چشمهایم ....دروغم را لو دادند؟
•▪●۩ اسی ۩●▪•
برای اعتراف به کلیسا میروم .رو در روی علفهای روییده بر دیوار کهنه می ایستم و همه گناهان خود را یکجا اعتراف میکنم .بخشیده خواهم شد به یقین ...
میترا
مامانم جیغ زد. بدو بدو رفتم ببینم چی شده دیدم یه سوسک تو دستشوییه. برگشتم برم دمپایی بیارم میگه میری دمپایی بیاری گفتم پـــ نه پـــ دارم میرم سوسکه راحت باشه! حالا دمپایی آوردم میگه میخوای بکشیش؟ گفتم پـــ نه پـــ میخوام بدم پاش کنه میره دستشویی پاش کثیف نشه!