مــُ حمــّــد ; )
مثل این کـه بیــداری اسلامی به ما هم ســـرایت کرده کـه خوابمون نمیبره ؛
sahel
کاش اون قدرت جاذبه ای که بالش اول صبح داره ، بالش آخر شبم داشت !
✘ farHad ✘
گئجه لر تک اوتوروب تک قالاسان عالمی وار....او گئچن گونلره تک آغلیسان عالمی وار...منده بیر گون بوتون عاشیقلر ایچینده یاشادیم...عاشیقین گوز یاشینا آغلییاسان عالمی وار...!
✘ farHad ✘
روزی به میخانه رفتم تا در غم یار شرابی بنوشم...قناری را دیدم به صاحبش گفتم فروشیه...گفت: نه رفیقمه...به سلامتیه هر کس که رفیقشو نمی فروشه...!
✘ farHad ✘
حالا من موندم و یه آسمون بی ستاره و یه حسرت همیشگی…
✘ farHad ✘
نامت چه بود؟ – آدم.... فرزند؟ – من را نه مادری نه پدر بنویس اول یتیم عالم خلقت.... محل تولد؟ – بهشت پاک.... اینک محل سکونت؟ – زمین خاک.... آن چیست بر گرده نهادی؟ – امانت است..... قدت؟ – روزی چنان بلند که همسایه ی خدا اینک به قدر سایه ی بختم به روی خاک.... اعضای خانواده؟ – حوای خوب و پاک قابیل خشمناک ها بیل زیر خاک.... روز تولدت؟ – در روز جمعه ای به گمانم که روز عشق..... رنگت؟ – اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه..... چشمت؟ – رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان..... وزنت؟ – نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست نه آن چنان وزین که نشینم بر این زمین.... جنست؟ – نیمی مرا ز خاک نیم دگر خدا..... شغلت؟ – در کار کشت امیدم به روی خاک..... شاکی تو؟ – خدا.....
Hamed
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد اما هر وقت تنم به جماعت نادان خورد گفتند: “مگه کوری؟
✘ farHad ✘
خسته ام از اشتیاقی مکرر برای دوباره دیدن و دوباره حس کردن. و چه کوتاه است لحظات رسیدن خسته ام از فکر از خودم از روز از روال خسته ام از سایه های دور. خسته ام از همه چیزهایی که دارم و از آرزوی چیزهایی که ندارم
✘ farHad ✘
فانوس ها منتظر خواهند ماند... اجاق را گرم نگه می دارم.... تا در زمستان احساسم.... ترانه ساز قلبم باشی
✘ farHad ✘
زیبا رو... دلتنگم... و نمیدانم که چقدر آن را باور داری... و میترسم روزی فراموشش کنی مانند همه چیزهایی که باور نداشتی... زیبارو... دلگیرم... و نمیدانی که این حق را دارم... و میترسم، که برایت اهمیتی نداشته باشد... زیبارو... میترسم... از این که روزی باور کنی حرفهایم را... که واژگان بدلی ناکسان را به گوشت آشنا کرده باشی... و حرارت ساختگی لبهای شیطان را بر لب نشانده باشی... زیبارو... بدرود... میدانم که بیهوده مرثیه سرایی می کنم..
✘ farHad ✘
در يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم به او گفتم: چون به دياريارم ميروي به او بگو دوستش دارم ومنتظرش مي مانم. بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت: دوستش بدار ولي منتظرش نمان.....