ترانه خاموش
دلهره هایت را از یاد ببر اینجا دلی هست که برای ارامشت دستی به اسمان دارد..
ترانه خاموش
کاش ای کاش می توانستم سرزمینی را به ارمغان بیاورم برای مادری که قلبش را در دست گرفته سراسیمه می دود تا نثار دختران و پسران سرزمینش کند ... شتاب نکن مادر امید قایقی است که در رویاها غرق خواهد شد. اگرچه در خانه رویاها شکسته شد ولی من فریاد درهای شکسته ام این منم که در هر نزاعی می میرم و پرچم به دست گرفته می جنگم منتظرم باش مادر، صبح که از راه برسد صبحی دیگر مادر صبحی دیگر در را که برای جارو کردن دردهایت باز کنی هم سن و سالان من، با صدایی دیگر و با نامی دیگر با دسته ای گل در آغوششان می آیند میان گل ها سرزمینی را می آورند و سرهایشان را روی زانوان خسته ات می گذارند زانوانت را حاضر کن مادر برای آن روز زیبای دلخواه ..
ترانه خاموش
دردهاي من جامه نيستند تا ز تن درآورم «چامه و چكامه» نيستند تا به رشتهي سخن درآورم نعره نيستند تا ز ناي جان برآورم دردهاي من نگفتني دردهاي من نهفتني است دردهاي من گرچه مثل درد مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است مردمي كه چين پوستينشان مردمي كه رنگ روي آستينشان مردمي كه نامهايشان جلد كهنهي شناسنامههايشان درد ميكند من ولي تمام استخوان بودنم لحظههاي سادهي سرودنم درد ميكند انحناي روح من شانههاي خستهي غرور من تكيهگاه بيپناهي دلم شكسته است كتف گريههاي بيبهانهام بازوان حس شاعرانهام زخم خورده است دردهاي پوستي كجا؟ درد دوستي كجا؟ درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟...
ترانه خاموش
هر بار من تو را برای شعر برنمی گزینم، شعر مرا برای تو برگزیده است.. در هشیاری به سراغت نمی آیم؛ هر بار از سوزش انگشتانم درمی یابم که باز نام تو را می نوشته ام...
ترانه خاموش
شعر هایم به تمنای چشمان توست .. چشمهایت را نبند .. هستی ام به باد می رود ...
ترانه خاموش
پاییز که از راه می آید .. دلم بی اختیار هوای رفتن میکند .. گوشِ جان میسپارم به لالایی باد .. و آرام آرام در سکوتِ شبی بی انتها محو میشوم .. این شبِ خسته آبستنِ رویاییست که در اعماقِ تاریکِ سکوت غرق شد...
ترانه خاموش
جرم من این است: شبی تاریك و ظلمانی، برای دیدن مهتاب خود، از لابلای كوچه های بی كسی، دنبال رد آسمان رفتم...
ترانه خاموش
تنهـــــایی نام دیگر پاییــــــــــز است هر چه عمیق تـــــــــر برگریزان خاطره هــــــایت بیشتـــــــــــر …!
ترانه خاموش
خدایـــــــــــا دلم به ســـــان قبله نماست وقتی عقربه اش به سمت " تــــو " می ایستد آرام می شــــــــود ...
ترانه خاموش
در مقابل احساس من .. تو سکوت میکنی .. مثل هر کس دیگر تو سکوت میکنی .. مثل هر روز دیگر! واژه می¬میرد، شعر میخشکد، احساس من... اشک میشود میافتد و در سکوت تو، سکوت من، سکوتِ سردِ دنیای خاموشم، خاک میشود، میپوسد! ...
ترانه خاموش
وقتـــی سکـــــــوت تــــو تایید رفتن است .. وقتی رمان عشق تو سرشار از من است .. وقتی صدای پاي تو بر پله ي قطار فریاد و ضجّه ی از هم بریدن است .. سردرگمی- کلافه گی ام کم نمی شود ...
ترانه خاموش
حالمان را دریاب... خیال کن " حافظ " را گشوده ای و می خوانی.. " مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید " یا " قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود " چه فرقی می کند ؟ فال نخوانده ی تو، منــــــــم...
ترانه خاموش
این روزها تلخ ترم! از قهوه ای... که تو را قسمت فال من نکرد..!
ترانه خاموش
دیوارهای تو .. دیوارهای من .. دیوارهای فاصله بسیارند آه... دیوارهای تو همه آیینه اند .. آیینه های من همه دیوارند...