از یاد رفته...
یه بار مامانم شک کرده بود که داداشم سیگار میکشه زنگ زده بود به داییم که بیاد و نصیحتش کنه! نزدیک ظهر بود داییم اومد وضو گرفت نمازشو خوند ناهارشو خورد خیلی خاکی و ساده اومد رو مبل پیش داداشم نشست یه سیب برداشت!! به داداشم گفت: عزیزم! این سیب رو میبینی؟ داداشم: بله دایی! دایی: دیگه سیگار نکش!!


جزئیات گروه
31 

دیدگاه غیرفعال شده است.

هیــــس پـــــسرا ببنـــدن فکــــشونو ...
13 سال و 14 روز و 23 ساعت و 1 دقيقه قبل
13 سال و 14 روز و 22 ساعت و 57 دقيقه قبل

13 سال و 14 روز و 22 ساعت و 54 دقيقه قبلهیس اینجا جاش نیست .
13 سال و 12 روز و 13 ساعت و 18 دقيقه قبلنمیفهمــــه
13 سال و 12 روز و 12 ساعت و 10 دقيقه قبل