از یاد رفته...
در این روزهای برفی آیا برای گنجشکان دانه ای ریخته ای ؟ پرنده دل من نیز ، دیر زمانیست که در برف گیر افتاده . . .
از یاد رفته...
برف نو! برف نو! سلام، سلام بنشین، خوش نشستهای بر بام پاکی آوردی ای امید سپید همه آلودگیست این ایام . . .
از یاد رفته...
کسی که دوستش دارم خودش را بروز نمی دهد من هم پس از او کناره میگیرم
از یاد رفته...
حس من به تو شبیه هوای ها های تنفسم هست بیا تا ها کنم روی صورت آرامش بخش تو
از یاد رفته...
به اندازه ای وجودم مچاله شده میخواهم مست کنم نفهمم که تو نیستی تو با یک نفر شبیه من نیست را رفته ا ی شاید من هم باید ببینم که عشق زوری نیست هه هه لعنت از این خیابان های یخ بندان می بارد هوای سردی که گرمم می کند.....
از یاد رفته...
خدایا تو آن مشترک مورد نظری هستی که همیشه در دسترسی...
از یاد رفته...
یادم باشـد ، امشب بعضی از آرزوهایم را دَم ِ در بگذارم تا رفتگر ببرد ! ما بقـی را هم نقـدا" با خود بــه گور می بـــرم ما بقــی همــان " آرزوی بــا تــو بودن " است نتــرس حتــی آرزوی ِ داشتنت را هم بــه کســی نمی دهم......
از یاد رفته...
نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت 4:45 بود. یعنی 45 دقیقه دیر کرده بود. خیلی تعجب کرد، هنوز نشده بود که حتی چند دقیقه دیر تر از او برسد. هوا خیلی سرد بود و در پارک کسی نبود. خودش را آماده رفتن کرد. بلند شد، پالتوش را مرتب کرد، شال گردنش را به دور گردنش انداخت و به طرف اتومبیلش حرکت کرد که ناگهان از راه رسید، دنبالش می دوید و صدایش می کرد. اما او حتی برنگشت نگاهی به پسر بیاندازد و چکمه هایش را محکم به زمین می کوبید و به سرعت حرکت می کرد. دختر از خیابان رد شد و سویچ را به ماشین انداخت. صدایی وحشتناک از پشت سرش شنید. لحظه ای خشکش زد. به سختی برگشت. پسر وسط خیابان افتاده بود. خون چهره اش را پوشانده بود. راننده هم بالای سرش زار میزد و می گفت: مرد...مرد... دخترک بالای سر پسر رفت، ناخودآگاه نگاهش به ساعت پسر افتاد. ساعت 3:55 بود! تعجب کرد. نگاهی به ساعت راننده انداخت. ساعت او هم 3:55 بود.....
از یاد رفته...
گاهي احساس مي کني با وجود همه چيز، هيچ چيز نداري، گاهي ميان آشناهاي قديمي نشستهاي، اما باز هم غريبه اي. بعضي وقتها مي دانـــــــــي دلت پر است، اما جايي را سراغ نداري که غصـــــــــههـايت را بازگو کني. گـــــــاهي وقتها حتي ديوارهاي اتاقت هم از دست تو خسته شده اند و ديـــــــــــگر طاقت شنيدن حرفهــــــــــاي پراز اندوه تو را ندارند. آن وقت است که چشــــــــمهايت به يکباره هواي باريدن مي کند. ديشب براي من از آن گاهي وقتها بود
از یاد رفته...
همیشه نمی توان زد به بیخیالی و گفت: تنها آمده ام …. تنها می روم ! یه وقتایی حتی برای ساعتی یا دقیقه ای کم می آوری دلت یک نفر را می خواهد ! …نه میتونی بگذری… نه میتونی.....