از یاد رفته...
همه تفاوت ما این است: تو به خاطر نمی آوری من از خاطر نمی برم...
از یاد رفته...
های روزگار ! برایم مشخـــص کن . . . اینبــار کــدام سازت را کوک کــرده ایی تا برایم بزنـــی . . . ؟ می خواهـــم رقصــم را با سازت . . . هماهنگ کنم . . . !
از یاد رفته...
شیشه های خانه ها را دستور دادند دو جداره باشد ، دیگر وقتی باران می بارد صدایش شنیده نمی شود … یاد اشکهای بی صدای خودم افتادم !
از یاد رفته...
چه دنیای بزرگی، تا چشم کار میکند، جای تو خالیست…
از یاد رفته...
دلم کار دست است خودم بافتمش تارش از سکوت پودش از تنهایی همین است که خریدار ندارد…
از یاد رفته...
خیانت واژه ی تلخی ست ، حقیقتی زهرآگین ، فرود دشنه، پی در پی ، بر پیکره ی دوستت دارمها ، هرگز تبرئه ای نیست آنکه را که را چنین به کشتن قلب آهنگین عشق برخاست و دلی را که پژمرد …
از یاد رفته...
دگر جان انتظارت را به لب اورده ام برگرد . . . ببین رنگ به روی شب تیره نمانده ، برگرد . . . از بس ز خدا خواسته امت او نیز .... چشم ز دستان قنوتم بسته .... قاب عکست هم که رنگش رفته . . . دیشب از بار سنگین نگاهم شکست . . . از امید امدنت میگویم . . . او را که من به دار وداع اویختم . . . طفلک از واژه ی وصل دم میزد . . . و نمیدانست که دوران حکومت فاصله هاست . . . راستی هر چه به پای ارزو افتادم . . . او نیز در میان اشکانم ، چمدانش را بست . . . باز خدا را شکر . . . هنوز یادت هست !!!
از یاد رفته...
اینــــ بـــ ــار ڪــــہ آمــــدے دستــانتــ را روے قلبمـــ بـــگـذار تـــــا بفهمــے اینــــ دلــــ … بــــا دیـــ ـد نــــ تــــــــو نــمــے تــپـــد مــے لــ ــ ــرزد …
از یاد رفته...
فراموش کردنت کار آسانی است ! کافی است دراز بکشم ، چشمهایم را ببندم و نفس نکشم !
از یاد رفته...
نگاه کن... من که گریه نمی کنم هق هق بی صدایم را میگویی؟ چیزی نیست نگران نباش شاید چیزی در درونم برای همیشه شکسته باشد نگاهم کن.... هرچند که به پهنای صورتم اشک می ریزم ولی لبهایم میخندند ببین که شادم!!! من که گریه نمی کنم!!!
از یاد رفته...
چقدر دوست دارم با خیال راحت … یک نفس عمیق بکشم … نفسی که پر باشد … از بوی آرامش وجود تو …
از یاد رفته...
براے آن عاشق بیـבلـــے مــے نویسمـ که حرمت اشکهایمـ را نــבانست چه روزها و شبهایــے را که با یاבش سپرے کرבمـ مونس و یاور تنهایــــے هایش شـבمـ براے آن مــے نویسمـ که روزے בلش مهربان بوב مـــے نوسيمـ تا بـבانــב בل شكستن هنر نيست نه בيگر نگاهمـ را برايش هديه مـــے كنمـ و نه בيگر בمـ از فاصله ها مـــے زنمـ و نه با شعرهايمـ בلتنگـــے ها را فرياב مـــے زنمـ مـــے نويسمـ شايــב نامهربانـــے هايش را باور کنــב براے آن مـــے نویسمـ که معناے انتظار را نــבانست
از یاد رفته...
وقتی گرمای نگاه تو نیست این میشود حال و روز زمستانی من : سرماخوردگیهای پی در پی ، تب و لرز های بی پایان … !
از یاد رفته...
می خواهم غزلی را برای پرواز بهانه کنم و پرواز را برای رسیدن به تو و تو را بهانه ی زندگی