از یاد رفته...
باور نمیکنم که از میانتان رفتنی شدم، موجی به سوی نور بودم به ساحل شب ماندنی شدم باور نمیکنم که از آسمان جدایم نمودهاند، مانند یک شهاب سوخته دیدنی شدم!
از یاد رفته...
منم که برای ماندنم بهانه می جویم منم که فقط برای عشق می پویم منم که دلم برای خودم نیست و قلبم لحظه ای از آن من نیست منم که با بوی یاس زنده ام و خودم را فدای عشق کردم
از یاد رفته...
وقتی آدمای دیگه رو می بینم که می خندن،خوشحالن... وقتی میبینم هر کس یکیو داره تا باهاش باشه،یکی که تو هر شرایطی در کنارشه دلم می خواد فریاد بزنم که منم یکیو داشتم،خیلیم دوسم داشت.. هنوزم میگه داره ولی رفت... من تنها نبودم... قرار نبود تنهام بذاره... ولی رفت... تنها موندم... وقتی نیستی همه دنیا واسم میشه قفس.. تو هوایی که تو نیستی نمیشه نفس کشید...
از یاد رفته...
یک اتفاق بود روزی که آمدی و رهگذرانه درگاه را از غربت رهاندی روزی که آمدی و پنجره را در قفس،اشک را در عطش و مرا در حس گنجاندی ... حالا من ، چگونه این عبور نامکرر را – در وسعت تکرار تنهاییم – غرق کنم ؟ چگونه متن خاطره ات را – حادثه ی سوزان بودنت را – در منظومه ی عظیم بودنم دفن کنم ؟
از یاد رفته...
باورت نمی شود که من وارهاده در میان حیرت کنون مانده با کورسویی از فانوس خاطرات دور در سیاهی شب جداییت تکه های چلچراغ را از درون کوچه های قهر تو... فاش می کنم ! من ستاره های اشتیاق را تا وصال نبض چلچراغ تا همیشه ، مهتاب می کنم !
از یاد رفته...
به باغ پنجره ها سوگند میان عهد و سرشاری میان فکر و بیداری دریچه خواهم شد و من به پاس عروج پرواز آرزوهایم دوباره خیس از ترنّم دوست دوباره لبریز از « جوانه ی شور » - به شرق رؤیاها – طلوع خواهم شد ... حلول خواهم کرد !
از یاد رفته...
مرا ببخش ... زمن مپرس چرا ، چگونه ؟ تا کی این چنین بی قرار و نا آرام ؟ دلی که بینوای تو شد بینوای ساز تو ، تا ابد چنین است ... مرا ببخش ... به خاطر این همه پریشانی برای این همه ناله و گلایه و زاری ... گناه بی قراریم به گردن غم توست ! تو چشم بپوش - مثل همیشه - از این گناه تکراری !
از یاد رفته...
وقتی تو مثل همیشه سایه ی نگاه آرامت را از نوجوانه های عطشم دریغ میکنی نمی فهمی... و نمی دانی که شراره های شوقم را چگونه با اشک های نجیب در بی کرانه ی مرداب چشم ها - بی بغض و بی صدا – در نطفه خاموش می کنم...
از یاد رفته...
پدرم ای که احساس تو پاکترین احساس است...تو می نوازی برای عشق، برای احساس، برای زندگی، لطافت و پاکی وقتی که مینوازی سراپای وجودم را افتخار و سربلندی فرامیگیرد که پدری همچون تو دارم ... ( سخن مرحوم کیانا وحدتی در 10 سالگی )
از یاد رفته...
پس از تو هجوم گریه و درنگ بغض زمان پس از تو درغبار غروب ، شکست انحنای افق پس از تو در دیار غربت شبیخون حسرت و ترس بیا ببین که چه کرده ای با بلوغ حقیقت عشق بیا مرا ببین در التهاب شعله سرکش درد بیا ببین رها شده از ارتفاع بودن را ... بیا به حرمت قبله گاه نیلی عشق به وسعت سپهر اشراق یک طلوع دگر دوباره حلول کن
از یاد رفته...
کنون که می روی تمام عزم لحظه های من ، فدای عزم لحظه های تو شبانگاه بی فروغ من ، ستاره پوش کهکشان راه تو نفس ، سیاه پوش رفتنت که تارو پود جان من ، غریق در عزای مرگ وعده های تو ... کنون که می روی، برو... خدا نگهدار تو!
از یاد رفته...
موسیقی یعنی اندیشه، یعنی هستی را باید کردن، یعنی صدای باران را آهنگ زندگی کردن، موسیقی یعنی در خدا گم شدن و در او پیدا شدن، موسیقی یعنی عرفان یعنی تولد، یعنی با گنجشگ های بی بال پرواز کردن و موسیقی یعنی بی نیازی.
از یاد رفته...
بیشترین تأثیر افراد خوب زمانى احساس مى شود که از میان ما رفته باشند.
از یاد رفته...
خوشبختی ما در سه جمله است
تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا
ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم
حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا
از یاد رفته...
وقتی هوا خیس می شود دلم بهانه ی تو را می گیرد و گونه هایم ؛ بوی خاک باران زده می دهند ... پنجره را باز می کنم ، نفسم می گیرد ! ... نفسم می گیرد ... ! درست مثل همان لحظه که چشمان تو در چشمان من ماند همان لحظه که منتظر ماندی تا چیزی بگویم ... امّا ... تو دیگر منتظر نماندی ... منتظر نماندی تا دوباره نامت را نفس بکشم و بگویم ... بگویم که بی تو دیگر نفسم برای همیشه می گیرد ! (مرحوم کیانا وحدتی)