shima
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم با اشک تمام کوچه را تر کردم وقتی که شکست بغض تنهایی من وابستگی ام را به تو باور کردم
shima
تو چه دیدی که بریدی تو ز هم پاشیدی تو چه بیهوده ز من رنجیدی به چه جرمی چه گناهی تو منو سوزوندی غم عالم به دلم کوبوندی
shima
دل تــو مثل دلـــــم ایـنـهمـه دلتنـــــگ کـه نیست به خـــدا جنس دلــــم مثــل دلـت سنگ که نیست همه حرفــــات پر کــذب و پـرنیرنـــگ و فریب عشــق من مثل تو و عشــق تو بیرنگ که نیست تنم اینجــاســـت همـــه فکــــر وخیـــالــم پیش تو تو کـــه آرومی، آخــه تـو دل تو جنگ که نیست وقتی کـه رفتی ، واســـه من حتی دلت تنگ نشد خونه ی عشق وشناختن کار هر سنگ که نیست
shima
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود ... همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ... آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی... و حتی یک بار هم نپرسیدی، چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
shima
رسم روزگاره : با خود گفتی اگر این بار ببینمش دست او را می گیرم ، خیلی محکم می گیرم و نمی گذارم که برود . او باید برای همیشه پیشم بماند . دستی را گرفتی اما این دست کیست که خیلی سرده ؟ تو دست در دست تنهایی دادی . اون دست رهات نمی کنه !!!
shima
خدایا... می خواهم آنگونه زنده ام نگه داری که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه مرا بمیرانی که کسی به وجد نیاید ازنبودنم
shima
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد... همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}... یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند... مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید... و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد... صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد
shima
وقتی من میگم نمی خوام تو بمونی دلم من میـــــــــگه بمون با بی زبونی من دوســــــــــــت دارم ولی بهت نمیگم دست ســـردم و به دســت تو نمــیدم تـــو اگـه با مـن باشــی قلبـت مـی مـیره گـرمی قـلب تـو رو دستـام مــیگیره چــی میــشـد اگــه تــو رو زودتــر مـیدیـدم حـالا میـبینم تـو رو ولـی خیلـی دیـره بیـن مــا یـه عـالـمه راه درازه
shima
در گیر و داربودنم درگیر با تو بودنم راضی اگه به موندنم عاشق ازتو خوندنم دلدادگی کارم شده بیگانگی یارم شده دیوانگی کار دله با تو گرفتارم شده اون لحظه ای که عطر تو می پیچه تو باغ تنم اون لحظه ای که اسمتو تو سینه فریاد می زنم اون لحظه رها شدن از حال و روز خویشتنم زنده می شم با دیدنت وقتی می ری می شکنم