دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

عباس معروفی زاده ۲۷ اردیبهشت ۱۳۳۶ در تهران نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس، ناشر و روزنامه‌نگار معاصر ایرانی مقیم آلمان است. او در دهه شصت با چاپ رمان سمفونی مردگان در عرصه ادبیات ایران به شهرت رسید.

جزئیات گروه

شناسه 347
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 431 پست
عضو 240 کاربر
طرفدار 27 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 138
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 141
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 177

کاربران گروه

(237 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

عباس معروفی
شناسه‌: 347 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
Mr.SileNce
Mr.SileNce

غمگین که باشی فرو می‌ریزم مثل اشک ، نه مثل دیوار شهر که هر کس چیزی بر آن به یادگار نوشته است...

مـهـرنـوش
مـهـرنـوش

می‌خواهم کاری کنم که خدا مرا ببرد توی لباس‌های تو و تو توی لباس‌های پاره پاره‌ی من دنبال خودت بگردی ...

مـهـرنـوش
مـهـرنـوش

اگر قرار باشد هزار بار زندگی کنم هر هزار بار من .. مال تو ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
مـهـرنـوش
مـهـرنـوش

از شانه ‌هایت شروع کنم برسم به دست ‌هایت يا از دست‌ هایت بروم بالا..؟ يک وقت نگاهم نکنی دستپاچه می ‌شوم لب‌هایت را می ‌بوسم...

مـهـرنـوش
مـهـرنـوش

حاضرم همه‌ی دنيا را ساکت کنم تا تو در آغوشم آرام بخوابی ... حالا تب تنت را ببوس روی تن من...

مـهـرنـوش
مـهـرنـوش

وقتی هستی همه ‌ی هستی ‌ام را با لبم می‌ گذارم روی شانه ‌ات...

مـهـرنـوش
مـهـرنـوش

يک وقت اشتباهی مرا پاک نکنی.! هر وقت پاک‌کن دستت بود بگو از روی کاغذت بروم کنار ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
Mr.SileNce
Mr.SileNce

با لب‌هام ... روی چشم‌هات ... علامت تعجب بگذارم ... که هر وقت علامت خطر دید ... دلش بوسه بخواهد ؟!...

Mr.SileNce
Mr.SileNce

به نگاهت راضی‌ام ، به صدات ، به بودنت ، آنقدر راضی‌ام که تکه‌های خوشبختی‌ام را پيدا می‌کنم؛ يک سنجاق سر ، يک دگمه ، يک آينه ، يک پنجره ، و يک مرد ، که در آغوش تو ، خواب تو را می‌بيند...

Mr.SileNce
tumblr_lo8unoc8aT1qggk9ao1_500_large.jpg Mr.SileNce

با منطق رويا در آغوش من خفته‌ای ، می‌بينم که خفته‌ای ! خدا می‌آيد و می‌گويد: داری چکار می‌کنی؟ بهش می‌خندم و می‌گويم: ديدی باز نفهميدی که ما دو نفريم....؟!

این ارسال را بازنشر کرده است.
Mr.SileNce
Mr.SileNce

و تو فکر می‌کنی زندگی چند بار اتفاق می‌افتد؟ و تو فکر می‌کنی يک سيب چند بار می‌افتد تا نيوتن به سيب گاز بزند و بفهمد چه شيرين می‌بود اگر می‌توانستيم به آسمان سقوط کنيم؟ چند بار؟

Mr.SileNce
Mr.SileNce

چقدر بی تو از خواب بپرم شیشه آب را سر بکشم و چیزی از پنجره بپرسم؟ چه بپرسم دیگر؟ خواب مرا نمی بَرَد، می آورد ! تو را می آورد بی آن که باشی...

Mr.SileNce
Mr.SileNce

داشتم با خدا يک ‌قل دوقل بازی می‌کردم تا ديدمت سنگ‌ ها را ريختم توی دامنش دويدم به سوی تو...

این ارسال را بازنشر کرده است.
Mr.SileNce
Mr.SileNce

گفتم آب، و ساعت لنگری مان گفت: دنگ دنگ دنگ !

Mr.SileNce
Mr.SileNce

يک وقت اشتباهی مرا پاک نکنی هر وقت پاک‌ کن دستت بود بگو از روی کاغذت آرام بروم کنار...