دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

عباس معروفی زاده ۲۷ اردیبهشت ۱۳۳۶ در تهران نویسنده، نمایش‌نامه‌نویس، ناشر و روزنامه‌نگار معاصر ایرانی مقیم آلمان است. او در دهه شصت با چاپ رمان سمفونی مردگان در عرصه ادبیات ایران به شهرت رسید.

جزئیات گروه

شناسه 347
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 431 پست
عضو 240 کاربر
طرفدار 27 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 138
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 141
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 177

کاربران گروه

(237 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

عباس معروفی
شناسه‌: 347 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
Mr.SileNce
Mr.SileNce

وقتی هستی دست های من به اندامت چه می آید . . .

Mr.SileNce
Mr.SileNce

می خواهم شراب شوم عشق من! باش تا در یاد تو آب شوم....!

Mr.SileNce
Mr.SileNce

می خواهی هر روز هزار بار با نگاهم بوست کنم که خودت هم نفهمی عاشقتم؟

Mr.SileNce
Mr.SileNce

چه حالم خوب است بانوی دست و نوازش و نگاه ! چه آرام به تنم نگاه می بوسی ، چه دلتنگ می شوم وقتی خوابی ، کاش می شد در آغوش خوابت بخوابم !!!

Mr.SileNce
Mr.SileNce

به انگشت هات بگو لبهای مرا ببوسند ، به انگشت هات بگو راه بیفتند روی صورتم ، توی موهام ، قدم زدن در این شب گرم حالت را خوب می کند گل من! گاهی نفس عمیق بکش و نگذار تنم از حسودی بمیرد...

این ارسال را بازنشر کرده‌اند.
Mr.SileNce
Mr.SileNce

می‌خواهم خدا بین ِ مرگ ِ من و بوسه‌های ِ تو گیج شود .

Mr.SileNce
Mr.SileNce

سه کتاب از عباس معروفی خریدم (تماماً خاص ، فریدون سه پسر داشت و ذوب شده) حالا کی وقت کنم بخونمش خدا میدونه

يكتـا
يكتـا

دستش را روی ِ سینه اش گذاشت : اینجـام ایستـاده .. یک چیـزی اینجـا مانـده که هی حالم را خرابتـر می کنـد ! |

يكتـا
يكتـا

چه قـدر انسان تنهـاست ! مثل ِ پـر کاه در هـوای ِ طوفانی ! |

Mr.SileNce
Mr.SileNce

...حکایت شوربختی مردمانی است که مرگی مدام را بر دوش میکشند و در جنون ادامه میابند...

Mr.SileNce
Mr.SileNce

فاصله‌ها از میان برداشته شده اند و حال و گذشته در هم آمیخته اند....

Mr.SileNce
Mr.SileNce

زمان همچنان می‌گردد و ویرانی به بار می‌آورد...

Mr.SileNce
Mr.SileNce

سکوت وحشتناک دم ِ در بغلم می کند ، از پله ها بالا می برد و روی تخت چوبی زهوار در رفته ، لای ِ لحاف چرک مرده می خواباند ! و تا بیایم گرم شوم نصفه شب شده ، با آن همه خستگی و خیال ...

این ارسال را بازنشر کرده است.
Mr.SileNce
Mr.SileNce

مردم پشت سر خدا هم حرف می‌زنند ...

مـهـرنـوش
مـهـرنـوش

تو نباشی آنقدر گريه می‌کنم که خدا دنبالت بگردد و دعوات کند...