هیــــــــــوا
من با لبــــــان سرد نســــیم صــبح ســـــر می کنم تــــــرانه برای تو...
هیــــــــــوا
دل من تنگ تر از ابر بهار راه من دشت پر از شب بو هاست با نگاهی پر شرم من بدنبال نگاهی هستم که پلی بین من و شرم نگاهم باشد و من اینبار سکوتم پر بار و نگاهم پر خواب!!!
˙·٠•● U3ef 2KA ●•٠·˙
دانه برفی می شوم. به عشق لمس موهایت. از آسمان به زمین سفری می کنم. با تمام بادها جنگ می کنم و از آفتاب فرار. لحظه ی رسیدن به موهایت پُر می شوم از شوق دیدار. ولی دیوار سیاهی به صورتم سیلی میزند. ذره ذره در حسرت بوی موهایت. روی چتری آب می شوم. لعنت به نظم زندگی. کاش در روزهای برفی چترت باز نمی شد.
هیــــــــــوا
کسی هرگز نمیداند چه سازی میزند فردا / چه می دانی تو از دیروز چه می دانم من از فردا...
تــــرانه
آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم ، آن توبه صدساله به پیمانه شکستیم ، از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب ، ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم .
هیــــــــــوا
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم...
هیــــــــــوا
الا ای جان جانانم .... بزن بر ریشه ام تیشه.... که دردم را دوا مرگ است.... که دیگر این دل شیدا.... چو سنگی سرد بر قبر است.... منه تنها در این صحرا به جز عشقت چه بود همدم؟ .... بزن تیشه بر این ریشه که عمرم را دگر ختم است...
هیــــــــــوا
گریه شاید زبان ضعف باشد شاید کودکانه شاید بی غرور… اما هر وقت گونههایم خیس میشود میفهمم نه ضعیفم نه کودکم بلکه پر از احساسم…
هیــــــــــوا
دوش خواب دیدم...هفت جوجه خروس بال و پر پنبه ای... بر سر یک مرغ پیرمادر خوابیده... می جنگند... مبادا بیدار شود...مبادا... دوش خواب دیدم...از یک تخم... هفت خروس کامل زاده شد... مبادا جوجه ای نفس کشد...مبادا... یوسف نیا...یوسف تو بخواب...خواب هایم تعبیر شد... از خواب پریدم...سحر به چشم دیدم... روبهی خوش خط و خال...تمام مرغ و خروس و جوجه و تخم ها را تکه پاره کرد... سحر به چشم دیدم...روبهی غرق خون... برای مرغ مادر لالایی می خواند... بوسه بر سر مرغ زدو...لانه را ترک بگفت ...بی مهابا برفت... اینروزها عجییییییب بی خوابم...یوسف نیا...این خواب نبود...
هیــــــــــوا
رو به روی من فقط تو بودهای از همان نگاه اولین از همان زمان که آفتاب با تو آفتاب شد از همان زمان که کوه استوار آب شد از همان زمان که جستجوی عاشقانهی مرا نگاه تو جواب شد روبه روی من فقط تو بودهای از همان اشاره٬ از همان شروع از همان بهانهای که برگ باغ شد از همان جرقهای که چلچراغ شد
هیــــــــــوا
یعنی خدا الان بیداره کارش دارم ؟؟؟...
هیــــــــــوا
دوست دارم عاشقی را هر چه هست!...
خودت چی دوست داری؟
14 سال و 6 ماه و 20 روز و 1 ساعت و 54 دقيقه قبل