دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یادداشت های روزانه دنبالریا . . .
گاهی که گم می کنمت ؛ می بینم جایی در میان روز مرگی هایم ؛ خاک می خوری . . .

از روز هایتان بنویسید . . .

جزئیات گروه

شناسه 228
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 3691 پست
عضو 353 کاربر
طرفدار 40 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 78
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 62
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 29

کاربران گروه

(351 کاربر)

مدیران گروه

(2 مدیر)

برچسب‌های کاربری

روزنوشت
شناسه‌: 228 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
°◦ ღ ᔕᗩᖇᗩ ღ ◦°
°◦ ღ ᔕᗩᖇᗩ ღ ◦°

امروز هدیــه ی ُ گرفتـــــــــــم . . . یه هدیـــه ی واقعا . . . / از یـــه همشهری ِ با محبت و عزیـــــــــز /

دریـــا
دریـــا

میگه باورم نمیشه مردی کنارت باشه و اخم تویِ صورتش باقی بمونه!! گفتم بهش: باور کن! باور کن که میشه !

الهه
الهه

امروز پارچه خال خالیه رو برداشتم الگو درآوردم واسه مانتوی جدید برش زدم...

moon22
moon22

امروز روزِ بستنی بود،همه داشتن بستنی میخوردن و من حسرت،دلم می خواستشا اما تنها بودم روم نمیشد : (

آناهیتا
آناهیتا

اولین روز و شبی که خاله تو بیمارستان هست...

الهه
الهه

به روزهای آفتاب گرفتن تو ساحل و ساحل نزدیک میشیم...

آناهیتا
آناهیتا

این چند روزه پخت ناهار به عهده خودمه.مسئله اینجاست سلیقه هر3تامون با هم فرق داره.

آناهیتا
آناهیتا

باید همون 3ماه پیش قبول میکرد تو بیمارستان بستری بشه نه امروز...

گـلـپــری
گـلـپــری

الـان مـیـتـونـم 1)سـم شـنـاسـی ُ بـخـونـم 2)زبـان یـا کـ ِه مـثـلـا ً بـ ِه 3)گـوشـیـدن ِ مـعـیـن ادامـ ِه بـدم

گـلـپــری
گـلـپــری

قیافه هاشون خنده دار شد . . . مخصوصا ً قیافه دختره

الهه
الهه

شمام خوابتون نمیاد؟

گـلـپــری
گـلـپــری

نـقـاشـی مـیـکـشـم

ܔܜܔ  Sasan ܔܜܔ
ܔܜܔ Sasan ܔܜܔ

بزارید یه بارم ما روزنوشتمون رو بنویسیم : هیچی مثله بچه آدم صبح اول صبح یه کلی سختی و مشقت بیدار شدیم از خواب .... آخه دیر خوابیدم شب قبلش .... بعد اومدیم بیرون تازه اول صبحی اعصابمون ریخت تو هم از دست ترافیک طهران .... اوووف ..... تارسیدیم سر کار .... ساعت 8/30 ... بعده یخوده وقت گذشتن صبحونه رو سرکار زدیمو ....آخ چه حالی میده صبحونه سرکار بخوری .... ...بعدم کارو و سرکله زدن .... تا ساعت 18 عصر از شرکت زدیم بیرون .... حالا تازه اول بدبختی تکرار شد ..... شام چی بخورم من .... - .... سر راه برگشت یه خورده وسایل گرفتیم ( برای حس کنجکاویتون میگم چی خریدم *مرغ & میوه & ترشی بندری ) ..... با وسایل رفتم پارک محل یه خورده نشستمو.... اومدیم خونه و شام درست کردیمو ... با اون خستگی .... خوردیمو .... ..... بعده رفع خستگی از بابت خوردن .... یه خورده اس بازی با دوست عزیزمون .... آمده ایم دنبالر .... این بود روزنوشت امروز ..... فکر کنم خیلی طولانی شد ...

دریـــا
دریـــا

به این میگم مگه تو زن نداری!؟مگه تو شوهر نداری!؟ میگن آره! اما چه ربطی داره!؟ ما با هم دوستیم!!!! / باشه من متحجر! اما همینان که فردا زندگیشون به انواعِ اقسامِ جالبی منفجر میشه! احتیاج به نشون دادنِ خط و نشون نییست! چون اونقدر اطرافمون زیاد دیدیدم که ...!

الهه
الهه

امروز تمام خیابونا رو با مادرم گشتم تا بتونم یه کادوی مناسب انتخاب کنم براشون...