دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

وقتی با چشمهای باز کتاب میخوانیم گویی چشمانمان ا را بسته ایم..بالمان را گشوده ایم و به ناکجاترین ها سفر میکنیم ....
به هر ناکجایی که پر گشوده اید ..اینجا..برای همگنانمان ..به رسم دانستن.. شرحِ سرزمین بیاوریم به ارمغان اندیشه ها ..از همان سرزمین های ناکجا...از کتاب.
چه خوب میشه اگه، دوسِـتان، کتابهایی که می خریم یا هدیه میگیریم رو هم معرفی کنیم، اگه عکس از کتاب، کار دست باشه چه عالی اگرم کار دستِ گوگل بود، چه خوب!!! فقط یه عکسم از کتاب بگذارین خیلی ممنون میشم.
*لطفا بن مایه فراموش نشه*
*تشکّر*

جزئیات گروه

شناسه 1285
وضعیت فعال
- گروه عادی
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
موضوع کتاب و مقالات
ارسال 675 پست
عضو 224 کاربر
طرفدار 33 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 157
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 96
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 139

کاربران گروه

(221 کاربر)

مدیران گروه

(4 مدیر)

برچسب‌های کاربری

از کتاب ... .
شناسه‌: 1285 · کتاب و مقالات
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
آناهیتا
آناهیتا
توسط موبایل در از کتاب ... .

دختر به چوپان:نمی دانستم چوپان ها می توانند بخوانند.چوپان:چون از ها بیشتر می آموزند تا از کتاب ها .

این ارسال را بازنشر کرده است.
اردیبهشت
اردیبهشت

تقسیم از نفس: 1- نفس تغذیه کننده و دارای شهوت که غایت او خوردن، نوشیدن و مقاربت جنسی است. 2-نفس هیجانی-حیوانی، که عشق او معطوف به پیروزی، غلبه یابی و ریاست است و 3- نفس عقلانی که در جستجوی معرفت و فضایل است.

اردیبهشت
اردیبهشت

امثال سلیمان (12-3:11): ای پسر من "!" تآدیب را خوار مشمار، و توبیخ او را مکروه مدار، زیرا خداوند هر که را دوست دارد تآدیب می کند، مثل پدری پسر خویشتن را که از او مسرور می باشد.

✔ عـلـ[بابا]ــی
✔ عـلـ[بابا]ــی

کلمات با چهار قافیه و چهارهزار ردیف, مرا قضاوت می کنند ... در مرکزی که حاشیه بود مناقصه ای ناتمام ماندم ... زندگی ام سفری سریع میان نقشه ها تدبیری تاریخی در مدارِ شکست ... چه فکر می کردم وقتی که اسمم از بی نامی ی نامم ... بی نام و بی کلام می شد؟ ... ! (سهراب رحیمی)

آلبالو خانومیツ
آلبالو خانومیツ

وقتی دلِ دستانم تنگ میشود برای انگشتانِ کوچکت ، آن ها را میگذارم در برابرِ خورشید تا با ترکیبی از کسوف و گرما دوری ات را معنا کنم ...

آلبالو خانومیツ
آلبالو خانومیツ

میلیون ها و میلیاردها آدم توی این دنیا هستند و همه شان میتوانند بی تو زندگی کنند، آخر منِ بدبخت چرا نمیتوانم!؟

این ارسال را بازنشر کرده است.
باران بهاری
باران بهاری

سکوت می کند ؛ دوباره می پرسم : " نگران چی هستی؟ " ... انگار که توی ذهنش دنبال کلمات بگردد، چند لحظه مکث می کند و بعد می گوید : " نگران اینکه ناگهان از خودت شکست بخوری ... "

این ارسال را بازنشر کرده است.
باران بهاری
باران بهاری

راستش این است که چیزی می خواهم به شما بگویم ؛ چیزی که خودم خوب می فهمم و ادراک می کنم ؛ اما قوه و استعداد ندارم که صورتی به آن بدهم و به شکلی درآورم که قابل فهم باشد ...

فردایی دیگر
فردایی دیگر

به دلم نمي نشيند ...من هوس كار نيستم .پسرم اما حال است , حالي كه تا من هستم دوام خواهد داشت ._مارسل :حالي كه شما را پس ميزند كسي كه شما هم به نوبه خوديك روز برايش گذشته خواهيد بود...انت :پس بدا به حال من ,اين كه لگدمال پاهاي كوچكش بشوم چيز خوبي است .مارسل خنديد .انت گفت شما نميتوانيد دركم كنيد شما مارك من شاهكار كوچكم را نديده ايد ....................

محمّد حسین حدّادزاده
محمّد حسین حدّادزاده

از ؛ هنوز بیست تایی مشتری باقی مانده اند، مردهای عزب، مهندسهای خرده پا، کارمندها. آنها ... بازی میکنن؛ یک خرده سر و صدا میکنند، همهمه ی خفیفی که نمی آزاردم. آنها نیز، برای "وجود داشتن"، ناچارند گرد هم بیایند. من خودم تنها زندگی می کنم، تنهای تنها. هرگز با کسی حرف نمیزنم، چیزی نمی ستانم، چیزی نمیدهم. ... آدم تنها که زندگی کند، دیگر حتا نمی داند قصه گفتن چیست: راست نمایی همزمان با دوستان ناپدید می شود. ... تنها پیش می آید که آدم تنهایی میلش به خنده بکشد. { ، ، ص72، 73 و 74 }

فردایی دیگر
فردایی دیگر

مي خواستم فيزيك دان برجسته اي باشم اما موفق شدم در سمت استاد محترمي تدريس كنم,ادعا داشتم سياستمداري توانا هستم اما به لجن ديوانسالاري الوده شدم ..اميدوار بودم نويسنده اي در سطح جهاني باشم اما اكنون ميبينم در قفسه هيچ كتابخانه اي كتابي به نام وجود نخواهد داشت ..............(اين جملشو خيلي دوست دارم)

این ارسال را بازنشر کرده است.
فردایی دیگر
فردایی دیگر

هنگامي كه شبي دردناك ما را فرسوده ميكند ...هنگامي كه لجن دروغ از سر و رويمان بالا ميرود ..در هر لحظه مرگ برايمان پيروزي است و ان را ارزو ميكنيم ..

محمّد حسین حدّادزاده
محمّد حسین حدّادزاده

از : دخترک به من می گفت: اینجا بنشین، هنوز زود است، وقت رفتن نرسیده، چیزی بخوانیم، آیا کتاب داری؟ (...) وقتی دوباره شروع به خواندن نمودیم، ها در نمایان شده بود. در آستانه در به ماردش می گفت: آه! ، اگر بدانی چقدر دویدیم. امُا من سکوت اختیار کرده بودم. مادرم مرا سرزنش می کرد و می گفت: تو چرا هیچ چیز نمی گویی؟ مثل اینکه حالت خوب نیست. او اشتباه می کرد من در آن حال را در خود احساس می کردم. این یکی از شبها بود که با او گذراندم. تمام من همین بود. {آخرین روز یک محکوم، }

محمّد حسین حدّادزاده
محمّد حسین حدّادزاده

وقتی نوشتی، دیگر نمی میری. /// .Once you wrote, you'll never { ، عبّاس صادقی زرّینی، ص30}