دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

شهدا در قهقهه مستانه شان و شادی وصول شان عند ربهم یرزقون اند...

جزئیات گروه

شناسه 226
وضعیت فعال
- گروه ویژه
- بدون مالک
دسترسی گروه عمومی
- ارسال توسط اعضا
ارسال 1536 پست
عضو 293 کاربر
طرفدار 25 کاربر

رتبه گروه

بر مبنای تعداد کاربر رتبه 108
بر مبنای تعداد هوادار رتبه 148
بر مبنای تعداد ارسال رتبه 69

کاربران گروه

(290 کاربر)

مدیران گروه

(1 مدیر)

برچسب‌های کاربری

دارالشهدا
شناسه‌: 226 ·
برای مشاهده قوانین و نکات مرتبط با گروه‌ها در شبکه‌ی دنبالر اینجا کلیک کنید.
کوثر مافی
کوثر مافی

قسمتی از وصیت نامه شهید محمد رضا نیلی [لينک]

.ܓܨمع الحبیب ...
.ܓܨمع الحبیب ...

"بحر خون (ویژه نامه سایت تبیان در مورد بحرین)" [لينک]

کوثر مافی
کوثر مافی

مادر سید مصطفی... [لينک]

کوثر مافی
کوثر مافی

عکس یادگاری.. [لينک]

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

ای شهدا ! برای ما حمدی بخوانید كه شما زنده‌اید و ما مرده . . .

کوثر مافی
کوثر مافی

مگر یک جان بیشتر داریم آن هم فدای حسین(ع)... [لينک]

.ܓܨمع الحبیب ...
023.jpg .ܓܨمع الحبیب ...

آیا صدای «هل من ناصر» را از بحرين مي شنوي؟!

.ܓܨمع الحبیب ...
7590_437.jpg .ܓܨمع الحبیب ...

شیعیان مظلوم پاراچنار را فراموش نکنیم .... 500 هزار شیعه تو محاصره وهابیون هستند

کوثر مافی
کوثر مافی

من دوست دارم همانند ابوالفضل العباس(ع)شهید شوم... [لينک]

کوثر مافی
کوثر مافی

"رهبری اصل نظام است،مواظب باشید" [لينک]

کوثر مافی
کوثر مافی

شهادت پسر در آغوش پدر.... [لينک]

کوثر مافی
کوثر مافی

یاور امام خمینی(ره).. [لينک]

کوثر مافی
کوثر مافی

روز پدر بود... [لينک]

دفـتـر ســُـرخ
دفـتـر ســُـرخ

آن مادر پیری که دو تا از پسرهایش شده بودند آمده بود کوجه را آب و جارو می کرد می گفت که دلم می خواهد وقتی ها آمدند اینجا ببینند که ما هنوز هستیم و پشتشان را خالی نکرده ایم . یا مثلا آن روز که انتخابات ریاست جمهوری بود . شب قبلش پنج تا خمپاره زدند به شهر فردا مردم شهدایشان را بردند سرد خانه بعد رفتند به کاندیدایشان رای دادند بعد شهدایشان را بردند دفن کردند اولویت ها برای مردم معلوم بود .

دفـتـر ســُـرخ
1299327956423545_thumb.jpg دفـتـر ســُـرخ

جیگرم سوخت... شیشه شکست.. مأمور اومد... اسلحه چسبید به دستم .... / فاطمه فاطمه ... سعی کن به فرزندانم تفهیم کنی که پدر نمیتونست عباس رو نادیده بگیره . وقتی او از منطقی فرمان میگیره که فراتر از جنگه من چرا باید اون رو تنها بگذارم پیش کسانی که فراموشش کردن؟ ... فاطمه فاطمه .../خودت مِدِنی؛ حاجی آدم شری نیس ، پا گذاشتن رو دمش/من خيبري ام . اهل ني ، هور ، آب . خيبري دود نداره سوز داره ...كسي اين ديالوگها رو يادش هست؟!