دفـتـر ســُـرخ
مردم از صبح جلوی در نشسته بودند.بغض گلوی همه را گرفته بود. وضع خود احمد هم بهتر از آن ها نبود. قرار بود آن روز از مریوان بروند. مردم التماس میکردند میخواستند «کاک احمد»شان را نگه دارند. شانه هایشان را میگرفت، بغلشان میکرد و میگذاشت سیر گریه کنند. چشم های خودش هم سرخ و خیس بود. رفت بین مردم و گفت«شما خواهر و برادرای من هستید.من هرجا برم به یادتون هستم. اگه دست خودم بود،دوست داشتم همیشه کنارتون باشم. ولی همون که دستور داده بود احمد بره کردستان حالا دستور داده بره یه جای دیگه. دست من نیست. وظیفهس.باید برم.»
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
ذهنهاي بزرگ درباره ايده هاي بزرگ صحبت ميكنند ذهنهاي متوسط درباره رويدادهاحرف ميزنند ذهنهاي كوچك درباره ديگران حرف ميزنند ......... شهيد علي صياد شيرازی ........
ܓ☀ فـهــیــمــ ܓ☀
اولین موذن فتح خرمشهر(سردارجانبازشهید حاجعلی گروسی)///سردار حاج علی فضلی فرمانده سابق لشكرده سیدالشهداء كه در عملیات بیت المقدس فرمانده تیپ المهدی (عج) بود .ایشان نقل میكرد گردان منتظران قائم (عج) كه در عملیات فتح خرمشهر شركت داشتند به فرماندهی آقا مهدی شرع پسند كه متشكل از رزمندگان كرجی بود. این گردان در مرحله چهارم و برای فتح خرمشهر وارد عملیات شدند و به سمت مسجد جامع خرمشهر پیشروی كردند حاج علی گروسی فرمانده یكی از گروهانهای گردان بود كه ظهر روز سوم خرداد به مسجدجامع خرمشهر رسید ایشان به پشت بام مسجد جامع خرمشهر رفت و اذان آنروز را به عنوان اولین مؤذن فتح خرمشهر گفت .
دفـتـر ســُـرخ
نشسته بود زار زار گریه می کرد. همه جمع شده بودند دورمان. چه می دانستم این جوری می کند؟ می گویم “مصطفی طوریش نیس. من ریاضی رد شدم. برای من ناراحته.” کی باور می کند؟
دفـتـر ســُـرخ
همه دور هم نشسته بودیم.اصغر برگشت گفت«احمد،تو که کاری بلد نیستی. فکر کنم تو جبهه جاروکشی میکنی،ها؟» احمد سرش رو پایین انداخت،لب خند زد و گفت«ای… تو همین مایه ها.» از مکه که برگشته بود،آقای فراهانی یک دسته گل بزرگ فرستاده بود در خانه.یک کارت هم بود که رویش نوشته شده بود«تقدیم به فرمانده رشید تیپ بیست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسلیان.»
دفـتـر ســُـرخ
شایعه کرده بودند احمد متوسلیان منافق است. وقتی بهش میگفتی،میخندید. از دفتر امام خواستندش.نگران بود.میگفت«تو این اوضاع کردستان، چهطوری ول کنم و برم؟»بالاخره رفت. وقتی برگشت،از خوش حالی روی پا بند نمیشد.نشاندیمش و گفتیم تعریف کند. ـ باورم نمیشد برم خدمت امام.امام پرسیدند احمد،به شما میگویند منافق هستی؟گفتم بله،این حرف ها رو میزنن.سرم را انداختم پایین. اما گفتند برگرد و همان جا که بودی، محکم بایست. راه میرفت و میگفت«از امام تأییدیه گرفتم.»
دفـتـر ســُـرخ
سرهنگ بود. سرهنگ زمان شاه خدمت کرده . اهل نماز و دعا نبود. مصطفی را که می دید؛ سلام نظامی می داد. هر دو فرمانده بودند . مصطفی که دعا می خواند ، می آمد یک گوشه می نشست. روضه خواندنش را دوست داشت. چراغ ها که خاموش می شد، کسی کسی رانمی دید . قنوت گرفته بود . سرش را انداخته بود پایین، گریه می کرد. یادش رفته بود فرمانده است. بلند بلند گریه می کرد. می گفت « همه ی این ها را از مصطفی دارم.»
دفـتـر ســُـرخ
از نوشته های شهید دکتر چمران:ای مادر هنگامی که فرودگاه را ترک می گفتم تو حاضر شدی و هنگام خداحافظی گفتی: ” ای مصطفی، من تو را بزرگ کردم، با جان و شیره خود تو را پرورش دادم و اکنون که می روی از تو هیچ نمی خواهم و هیچ انتظاری ندارم، فقط یک وصیت می کنم و آن این که خدای بزرگ را فراموش نکنی.” ای مادر بعد از بیست و دو سال به میهن عزیز خود باز می گردم و به تو اطمینان می دهم که در این مدت دراز حتی یک لحظه خدا را فراموش نکردم، عشق او آن قدر با تار و پود وجودم آمیخته بود که یک لحظه حیات من بدون حضور او میسر نبود.