دفـتـر ســُـرخ
اصلا خدا را چه دیده ای ؟! کسی چه می داند شاید یک روز بابای من هم بغلم کرد دست ندارد دل که دارد.....
دفـتـر ســُـرخ
شهيد سيد کاظم ربطي:«شهادت سرآغاز هر زندگيست نترسم ز مرگي كه خود زندگيست»
دفـتـر ســُـرخ
حاج احمد متوسلیان آمد طرف بچهها. از دور پرسید«چی شده؟» یک نفر آمد جلو و گفت: «هرچی بهش گفتیم مرگ بر صدام بگه،نگفت.به امام توهین کرد،من هم زدم توی صورتش.» حاجی یک سیلی خواباند زیر گوشش. ـ کجای اسلام داریم که میتونید اسیر رو بزنید؟! اگه به امام توهین کرد،یه بحث دیگهس.تو حق نداشتی بزنیش.
دفـتـر ســُـرخ
روزی همت می گفت کربلا رفتن خون می خواهد . خونش را او داد کربلایش را دیگران می روند!
احرار
مني كه در شهر نميگذارم جلاي كفشهايم از بين برود، نميگذارم بر چهرهام خاك بنشيند، اكنون چه كردهاي با من اي برادرم كه اينگونه بر خاكها نشستهام . با تو سخن ميگويم برادرم، حتماً صداي دلم را ميشنوي و جواب سلامم را ميدهي. ميدانم كه با همة آلودگيهايم با همة بديهايم و با همة زشتيهايم مرا ميپذيري.. .هنوز حرفهايم تمام نشده است اما آخرين حرف من با تو اينكه در بزم عاشقانهات با مولا، مرا هم به ياد آر و مرا هم به مولا بسپار.
احرار
بوي سجاده و تسبيحت به مشامم ميرسد. صداي قرآنت را ميشنوم و حضور عرفانيات را حس ميكنم. آرام آرام پا بر روي خاك مينهم، در هر وجبي كه پا ميگذارم، ميگويم نكند پارهاي از وجودت زير پاي من باشد. پيش ميروم و ميرسم به قرارگاهت..؛
دفـتـر ســُـرخ
داخل که شدیم، دیدم بسیجی نوجوانی توی ستاد فرماندهی نشسته. گفتم: « بچه بلند شو برو بیرون. الان اینجا جلسه اس.» یکی از کسانی که آنجا بود، سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفت: « این بچه، فرمانده ی گردان تخریبه.»
دفـتـر ســُـرخ
دم صبح بود که صدای تیر انداری آمد. همه بلند شدند و ریختند بیرون. سر و صداها که خوابید، دیدند که خوایبده.با چشم های باز و روبه آسمان. بچه ها می گفتند توی آخرین لحظات گفت: « السلام علیک یا اباعبدالله » این دفعه واقعاً با خود امام حسین(ع) صحبت می کرد....
دفـتـر ســُـرخ
کجایی عماد مغنیه...کجایی آواز مرگ مرکاوا...کجایی...
دفـتـر ســُـرخ
شهید آوینی:در نقطهای از کرهی زمین که یکی از غلامان خانهزاد کاخ سفید حکومت میکرد، ناگهان میلیونها نفر از مردم از خانهها بیرون ریختند و فارغ از ملاحظات و معادلات غریزیِ مربوط به حفظ حیات، سینه در برابر گلولهها سپر کردند و ارتشی هم که دهها میلیارد دلار خرج آن شده بود به انفعالی گرفتار آمد که چاقو در برابر دستهی خویش دارد: چاقو دستهاش را نمیبُرد. مردم چه میخواستند؟ عجیب اینجاست. مردم چیزی میخواستند که هرگز با عقل حاکم بر دنیای جدید جور در نمیآمد: حکومت اسلامی. نمونهای هم که برای این حکومت سراغ داشتند به سیزده قرن پیش باز میگشت. مردم ایران این « پیام» را از کدام رادیو و تلویزیون، فیلم و یا تئاتری گرفته بودند؟ این پرسشی بود که غرب نمیتوانست به آن جواب گوید.