sheida
دستهایت را به آرامی هنوز... توی دستم می گذاری هر غروب .....خواب دیدم چشمهایت خیس شد ....دل به دریا می سپاری هر غروب ....خواب من تعبیر شد یا هر چه هست...... بی نهایت باوقاری هر غروب...
sheida
خواب دیدم بی قراری هر غروب... شعرهایی تازه داری هر غروب ...چشم در راهی برایم منتظر ...لحظه ها را می شماری هر غروب... روزها احساس پر پر می کنی ...مثل من چشم انتظاری هر غروب...
فرشاد
به جرم مستی تازیانه ام زدند... نفهمیدند... نفهمیدند که چشمانت کار شراب هزار ساله میکند...
آیینه ی خیال
حتم دارم ......که تویی آن شبح آینه پوش .............عاشقی جرم قشنگی ست ،......... به انکار مکوش.............
آیینه ی خیال
آن الفبای دبستانی دلخواه.........* تویی*.......... عشق من............ آن شبح شاد شبانگاه ..........*تویی*.........
آیینه ی خیال
آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود....آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود ......اینک از پشت دل آینه پیدا شده است ......و تماشاگه این خیل تماشا شده است ............
آیینه ی خیال
حضورت بهشتیست... که گریزِ از جهنم را توجیه میکند، .........دریایی که مرا در خود غرق میکند......... تا از همه گناهان و دروغ شسته شوم............
آیینه ی خیال
دستانت ......آشتی است...... و دوستانی که یاری میدهند........ تا دشمنی از یاد برده شود............
آیینه ی خیال
بگذار چنان از خواب برآیم......... که کوچههای شهر......... حضورِ مرا دریابند..............
آیینه ی خیال
توفانها....... در رقصِ عظیمِ تو .........به شکوهمندی نیلبکی مینوازند،......... و ترانهی رگهایت......... آفتابِ همیشه را طالع میکند.......
آیینه ی خیال
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود.... و انسان با نخستین درد........ در من زندانیِ ستمگری بود .....که به آوازِ زنجیرش خو نمیکرد ...... من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم...............
آیینه ی خیال
و گریزِ از شهر .......که با هزار انگشت........ به وقاحت....... پاکیِ آسمان را متهم میکند.............