matin
.....رودها را از من عبور داده اند کوه ها را در من جا گذاشته اند دشت ها و دریاها را و مردمی را که از اول از دیدن تن عریان خود وحشت می کردند نه ! ...........نمی توانم این قدر سنگین باشم همه کلمات را رها می کنم و به آنهایی بسنده کنم که تنها تو را به یاد می آورند....................
matin
.......در سفر دلتنگ تو ومحبتهای بی دریغت بودم وبرای دیدنت لحظه شماری میکردم ولی بهنگام بازگشت و با دیدن اینهمه زیبایی و ومحبت کلامت دلتنگیم بیشتر شد باور نداشتم اینهمه محبت را, اینهمه مهربانی را به همه عمرم درک نکرده بودم و اجازه نداده بودم حتی کسی اینهمه محبت نثارم کند. ولی تو ... ولی با تو میخواهم در بی کران آبی باشم وزیبایی آسمانهارا ببینم و همانی باشم که تو میخواهی و می طلبی. باز هم میگویم توان پاسخ به اینهمه زیباییها ومحبت تورو ندارم و در خلاصه فقط بگویم میخواهم عاشقت باشم و عاشقتر بشم و تا ابد با تو بمانم..........
matin
معلم، عشق را موضوع انشا قرار داد.................... چندین بار نوشتم و پاره کردم ولی پس از هر بار پاره کردن، مفهومی نو از عشق یافتم آخر سر به بهترین تعریف از عشق رسیدم. هر چند؛ معلم به انشایم صفر داد................ چون دفترم سفیدِ سفید بود.........
matin
خوش به حالتون که میرین روضه جاتون وسطه بهشته ما که دنیامون شده آخرت یزید...مارو کي ببره روضه ؟ اصن منو چه به روضه...گریه کن ندارم وگرنه خودم مصیبتم...دلم کربلاس (بهروز وثوقی- سوته دلان)
سحـــر خاتـــون
این عشق برای من هیچ نداشت ، اما گلهای بالشم را "باغبان " خوبی بود اشک های هر شب من .
سحـــر خاتـــون
وقتی فراموشت خواهم کرد که عقلم خاموش ، نفسم قطع ، روحم در آسمان و بدنم زیر خاک باشد !
matin
می خندمـ ! دیگر تب هم ندارمـ داغ هم نیستمـ دیگر به یاد تو هم نیستمـ سرد شده امـ سردِ سرد . . . می ترسمـ شاید دق کرده ام کسی چه می داند !!
matin
............ چند وقتیست جرعه نوشیدن از خواب های زرکوبم را کنار گذاشته ام...میخواهم از کوزه شکسته های بیداری ام سیراب شوم..
matin
نمی دانم چرا اینقدر در تلاطمم و هر روز بر روی قله های موج انرژی بالا و پایین می روم... امید و ناامیدی لحظه ای مرا رها نمی کند ..........