فرشاد
هر کس بد ما به خلق گويد ، ما چهره به غم نمي خراشيم ما خوبي او به خلق گوييم ، تا هر دو دروغ گفته باشيم
آیینه ی خیال
تن من....... اگرهم تنهای تنها باشد........... به سراپرده اوهام کثيف........... تن ندهد..............
آیینه ی خیال
باز گرد........،که تا پایان عمر سراسر پریشانیم ....... «راهی نمانده»...... شتاب کن ........که لحظه هایم برای پر کشیدن به تباهی در شتابند......... شاید فردایم را............ طلوعی دیگر نباشد............
آیینه ی خیال
جز تو ........چه کسی آسمان ابری چشمانم را........ به میهمانی خورشید......... دعوت میکند؟...........
آیینه ی خیال
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند .....منع جوان و سرزنش پیر میکنند .........جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز ........ باطل درین خیال که اکسیر میکنند........... تشویش وقت پیر مغان میدهند باز ........ این سالکان نگر که چه با پیر میکنند.......
آیینه ی خیال
عریانیه لحظه های بی تو،........شرمگینم می سازد........... بی تو...........زندگی هم به زنده بودنم .......دهان کجی میکند..........
آیینه ی خیال
لحظه لحظه از تو گفتن بيــــش نيست...... شعر جز يادت كنار خويــــــش نيست......... عاشقي در بين ديـــــــوان مردن است...... در مرامم غير از اينها كيـــــش نيست...............
آیینه ی خیال
می بینی؟! حالا من مانده ام و در هر هوای بارانی ,.........به خیال آنکه از راه دور می آیی..... چای گرم بهارهای نارنج را دم می کنم..... و انارهای ترکیده از دلتنگی را دانه....یک بغل اشتیاق و یک کوله حرفهای ناگفته و شعرهای ناسروده را برایت کنار می گذارم........
matin
با نامه های شب تا روشنای صبح برایت ای زیبای من عاشقانه مینویسم...مینویسم که چه زیبایی مینویسم با جوهرعشق برایت ای فرشته من که خدارا سپاس بخاطر خلق کردن تو...مینویسم از دلتنگی مینویسم از لحظه های سخت بی تو مینویسم که عاشقانه میخواهمت ای زیبای من ..........
matin
در یک دستم سیــــــگار در دست دیگرم قلم... با سیـگار خود را میسوزانم با قلم ردپای تو در زندگانیم را...!!!
matin
همین که دست دراز می کنی که دست هام را از بلاتکلیفی نجات دهی کابوس ها سرشان را می گذارند و می میرند ........
matin
برکت پروردگار مثل باران است اگر می بینی خیس نمی شوی جایت را عوض کن