آیینه ی خیال
شعر دیوانه تب آلودم.........شرمگین از شیار خواهش ها.........پیکرش را دوباره میسوزد........عطش جاودان آتشها.................
آیینه ی خیال
در سکوت سپید کاغذها..........پنجه هایم جرقه میکارد....................
آیینه ی خیال
امشب از آسمان دیده ی تو..........روی شعرم ستاره میبارد..................
آیینه ی خیال
شب عاشقان بیدل .......چه شبی دراز باشد ...........تو بیا کز اول شب......... در صبح باز باشد ........
matin
يک برگ ديگر از تقويم عمرم را پاره مي کنم ، امروز هم گذشت ، با مرور خاطرات ديروز ، با غم نبودنت و سکوتي سنگين ، و من شتابان در پي زمان بي هدف ، فقط ميروم ، ميروم ، ياس ها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما ، گرمي مهر تو را ميخواهند ، غنچه هاي باغ هم ديگر بهانه ميگيرند ، ميان کوچه هاي تاريک غربت و تنهايي ، صداي قدمهايت را ميشنوم اما تو نيستي ، فقط صداي مبهم ، قول داده بودي برايم سيب بياوري ، سيب سرخ خورشيد ، سيب سرخ اميد ، يادت هست ؟ و رفتي و خورشيد را هم بردي ..
matin
اگر كه می خندیم، نه این است كه غم نداریم، دلی بزرگتر از غم داریم...
matin
جدایی...........گاهی جدایی ما آدم ها از یکدیگر ساده تر از آن است که فکرش را بکنیم . غاده شاعره توانمند سوری در شعری که در ادامه به آن اشاره خواهم داشت زنانه ترین بودن ها و با هم نبودن ها را به زیبایی تمام به تصویر می کشد . خوب که به اطراف نگاه می کنیم می بینیم مدت هاست که از خیلی چیز ها و خیلی آدمهای دیگر جداییم بی آنکه بدانیم ..............
matin
یباترین ستایش نثار کسی که کاستی هایم را می داند و باز هم دوستم دارد .............
matin
گـــــــــــــــــــلایه از بلندیِ پاهایمان...نکنید گلیم هایتان را کوتاه بافته اید .
matin
من نمیگویم دنیا را به پایت می ریزم مهم انست که هرآنچه را داری خراب نمی کنم
matin
گاهـــــــی بایـــد بی رحــــم بود ... نه با دوســــت ، نه با دشمـــــن که با خــــــــودت !! و چه بــزرگ میكُـنـدت آن سیلــــــــی كه خـودت می خــوابـــــــــانـی بر صــورتــت ... !!
matin
بعضی وقت ها مشکلات یکی یکی نمی یان سراغ آدم،صبر می کنن یه آژانس می گیرن با هم می یان........
matin
مثل آن مسجد بین راهی تنهایم… هر کس هم که می آید مسافر است می شکند ….. .هم نمازش را، هم دلم را … و می رود..