pouyan
قلبم را عصب کشى کردم ، دیگر نه از سردى نگاهى میلرزد و نه از گرمى آغوشى میتپد !
pouyan
سرد است اما سرما نمیخورم ، کلاهی که عشقت بر سرم گذاشت تا گردنم را پوشانده است !
pouyan
در این زمانه آدمها …! حتی حوصله ندارند به حرفهای سر زبانی یکدیگر گوش دهند … چه برسد به اینکه بخواهند سطر سطر روح ِ تــو را بخوانند … در واژه نـامـه ی مجـازی ..!
pouyan
فلسفه ی تنهایی را ... هر چقدر هم خوب ببافند ، بی قواره ، بر تن آدم زار می زند…
pouyan
چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن؛ در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد ...!
pouyan
به كوري چشـ ـ ــم تو هم كه باشــــــد حالم خوبــــ ِ خوبــــ استــــ اصلا هم دلـ ـم برايتــــ تنگـ ــ نشــــده حتي به تو فكــــر هم نميـــ كنـــم بارانــــ هم تــــو را ديگر به ياد من نميآورد مثل هميـــن حالا كه ميبارد . . . لابد حالا داري زير بارانــــ قدم میزني امــــا... چترتــــ را فراموش نكــــن ! لباس گـــرم را هــــم همینطـــور
pouyan
آی آدم ها آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفر در آب دارد می سپارد جان. یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
pouyan
باز در چهرهٔ خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسهٔ هستی سوزت باز من ماندم و یک مشت هوس باز من ماندم و یک مشت امید یاد آن پرتو سوزندهٔ عشق که ز چشمت به دل من تابید باز در خلوت من دست خیال صورت شاد تو را نقش نمود بر لبانت هوس مستی ریخت در نگاهت عطش طوفان بود یاد آن شب که تو را دیدم و گفت دل من با دلت افسانهٔ عشق چشم من دید در آن چشم سیاه نگهی تشنه و دیوانهٔ عشق یاد آن بوسه که هنگام وداع بر لبم شعلهٔ حسرت افروخت یاد آن خندهٔ بیرنگ و خموش که سراپای وجودم را سوخت رفتی و در دل من ماند به جای عشقی آلوده به نومیدی و درد نگهی گمشده در پردهٔ اشک حسرتی یخ زده در خندهٔ سرد آه اگر باز بسویم آیی دیگر از کف ندهم آسانت ترسم این شعلهٔ سوزندهٔ عشق آخر آتش فکند بر جانت
pouyan
شبا شب نیس دیگه، یخدونِ غمه عنکبوتای سیا شب تو هوا تار میتنه.
pouyan
جهان تاریکی محض است !!! میترسم ، کنارم باش ...
pouyan
جــاے خالے اتـــ رآ بــآ فـــرض پُر کرده ام… ـ ـ ـ حـــرآمــشــ بـــآد آنکه پُر کـَــرد جاے مــرا
pouyan
تنهـا یک حرف مرا آزار میدهـد ... حتی یک کلمـه هم نمیشـود ! تنهـا یک حرف مرا هر روز غمگـین تر میکنـد ... تنهـا ... همان یک "ن" که در ابتدای "بودنـت" نشسته است !
pouyan
ای دل زهر جدایی را بخور چوب عمری باوفایی را بخور ای دلم دیدی که ماتت کردورفت خنده ای بر خاطراتت کردورفت من که گفتم این بهاران سرد نیست من که گفتم این پرستو رفتنیست آه عجب کاری به دستم داد دل هم شکست وهم شکستم داد دل...
pouyan
چرا باید اینقدر خوب باشی که نتونم جات رو با هیچ کس و هیچ چیز پرکنم.
pouyan
تنها امید زندگی ام یاد کن مرا غمگین و دلشکسته شدم شاد کن مرا در این خزان زرد غزلهای ناب ویران شده بهار من آباد کن مرا در گیر و دار عشق تو چون کوه مانده ای کاهم اگر به چشم تو بر باد کن مرا عاصی شدم از این سکوت غم انگیز بی صدا بر بام شهر عاطفه فریاد کن مرا این آخرین کلام دلم با نگاه توست گاهی به احترام دلت یاد کن مرا