#باور ميکني يا نه ... هنوز #دَرست رو ياد نگرفته ام ... درس #سختي که هر #روز-و-شب تمرينش ميکنم و ميخوانمش و ميبينمش و هميشه هم #مردود ميشوم ... #روزت مبارک
هميشه يواش و بي صدا مياد. تو کوچه، تو خيابون، تو جايي که بهش ميگن خونه. اما هميشه پرسر و صدا ميره.
نه .... انگار هيچ وقت خيال رفتن نداره. هميشه هست. فقط گاهي عصباني ميشه !
وقتي صبح توي آينه پلکهاي بادکرده ام رو ميبينم، يادم ميفته که اون، هميشه و همه وقت باهام بوده و فقط بيشتر وقتها حواسم بهش نبوده.
نفهميدم و نميفهمم.
نميدونم کي و کجا گيرش بندازم و اينهمه سوال رو که اينهمه سال يه گوشه دلم، جلوي چشماش نوشته ام، رديف و پشت هم دوباره بچينم جلوش.
- توي تاريکي هرشب، دنبال کبريت ميگردم تا نيمه سيگار عمر رو با طعم مونده و تلخش، دود کنم.
توي تاريکي، همه چيز مثل هم ميشه. منطق من کنار منطق دنيا، حجم مشابهي دارن. نگران اين نيستم که فلسفه من چرنده يا فلسفه کهنه و نخ نماي اين دنيا.
کاش اينجا نبودم.
- ميگن، فقط با اراده ميشه ترک کرد. اما با کدوم اراده ميشه واقعا "ترک" کرد ؟
دل خوش کرده ام به صدايي که از ته تهاي دلم ميگه :
"اگه ميخواي بري، پيش او که رفتي، بهش بگو از خدا بخواد تو رو ببخشه"
ميدونم اينبار هم که پيشش برم، باز يادم ميره. اينبار به انگشتم، طناب ميبندم...