آقاحالا که بحث استادریاضی شدباید بگم که زنده یاد استاد ریاضیمون که ازدست من و برگه ام خودش رو سربه نیست کرد،یه برادری داشت به اسم حسین که این برادر قد بلندوظاهرشم ای بدک نبودولی از داشتن دو عدددندان محروم بود و وقتی میخندید زیبایی های خدادادیش میریخت بیرون!هیچی دیگه من و طهورا تصمیم داشتیم بکمک بچه های دانشگاه پول جمع کنیم که بره دندون بکاره اما حیف که جامون رو عوض کردن!هعی...یعنی ما یه همچین آدمایی هستیم!!!
این @Rahil اسم استاد ریاضیمونو اورد اقای حسن نراقی نتونستم بگم که منو راحیلی چه بلایی سرش اوردیم بنده خدا تا درس میداد منو راحیل میمردیم از خنده بعد استاد جون ملقب به حسن جون خودمون مشکوک میشد که ما به چی میخندیم غافل از اینکه ما به هیکل نازش میخندیدیم یه روزم من حالم بد بود گفتم استاد یه چی بگم ؟گفت چند میخوای؟ منم از خدا خواسته گفتم هرچی کرمتونه گفت برو حله بعد من حالم این شکلی شد البته راحیل جونی هم این کلکو زده ها اینم بگم که این حسن جون ما یه برادرم داره که ایشونم استاد ریاضی میباشد به اسم حسین جون فقط دندون نداره اونایی هم که داره این شکلیه این راحیلیم میخواد این اقارو بندازه به من هی میگه طهورا دندون کاشته ها حیفه خلاصه این نراقی جونیا داستانی ساختن برای ما که دیدن داره
3 روز بود که از حرف زدن عاجز شده بود! تنها کسی که می تونست از جاش بلندش کنه و بغلش کنه تا روی تخت بشینه، #من بودم! شب 22 فروردین بود! بیمارستان 22 آبان لاهیجان! بخش زنان! به همراهِ تخت بغلی سپردم که من بیرون نشستم! اگر کاری داشت ، منو صدا بزنه! 10 دقیقه ای بود که نشسته بودم ؛ داداش! داداش! نگاش کردم، گفت بیا، #مادرت دنبالِ توئه! دوان دوان رفتم و رسیدم! نگاهم کرد و با اشاره گفت که میخواد بره بالاتر! بغلش کردم، گفتم بگو #یا_علی، آروم زمزمه کرد و رفتیم بالاتر! کنارش نشستم، خوابیده بود! یهو بیدار شد، نگام کرد ، اشاره کرد که میخواد بلند بشه؛ بغلش کردم اما نه! #مادرم پیشونیم رو بوسید! بغض کردم رفتم بیرون..
وقتی دو عاشق از هم جدا میشن ... دیگه نمیتونن مثل قبل دوست باشن ... چون به قلب همدیگه زخم زدن ... نمیتونن دشمن همدیگه باشن ... چون زمانی عاشق بودن .. تنها میتونن آشناترین غریبه برای همدیگه باشن
بیخیال غم ....امروز تو مترو نشسته بودیم توجه کنید نشسته بودیم و خلوت بود منو @Rahil و @فاطمه غنچه دنبالر بودیم داشتیم به یکی و حرفهاش میخندیدیم تا جایی که اشکمون در امده بود از شانس قشنگه ما که خدا خیلی دوسمون داره یه خانمه بسیار بسیار خوش اخلاق از نوع برعکسش روبرومون نشسته بود هرچی ما میخندیدیم ایشون بیشتر جز میزد تا جایی که برگشت به ما گفت چه خبرتونه؟ بسته ...ما که کلا دنبال موضوع برای خنده میباشیم شروع کردیم با خنده جواب دادن که شما بدت میاد جاتو عوض کنو حرص نخور دیدیم نه خانم رفته تو خط بی حیایی بله ما هم شروع کردیم عین خودش رفتار کردن که از جای دیگه ناراحتی داری رو ما خالی میکنیو چشم نداری ببینی جوونها بخندن گفت نه ندارم خلاصه واسه ما کلی افه خرکی امد ولی واسه ما موضوعی شده بود که موضوع خودمونو فراموش کردیم کلا میخوام بگم از این جور افراد نباشید و با شادیه دیگران شاد بشید وقت برای زندگی کمه لذت ببرید حتی با خنده ی دیگران ...(پستم پیام اخلاقی هم داشت )
به اینکه شما و طهورا در عین واحد همین پستو میزارین
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 22 ساعت و 43 دقيقه قبل
ما با هم تله پاتی داریم شدییییییییید 
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 22 ساعت و 39 دقيقه قبل
خب چیکار کنیم تله پاتیمون خیلی قویه...
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 22 ساعت و 37 دقيقه قبل
13 سال و 5 ماه و 5 روز و 22 ساعت و 36 دقيقه قبل


13 سال و 5 ماه و 5 روز و 22 ساعت و 33 دقيقه قبل