Rahil
این روزها دلم درگیر آشفتگی هاست خالی از پُر و پُر ز خالی گاهی آنقـــــــــدر مشغول می شود که گویی مرا فراموش کرده و آنقـــــــــــدر غرقِ در خود است که پنداری از وجودم جداست ای همراه همیشگی من ای رقیب دل زار من و ای موهبت الهی در پِیِ پاسخ کدامین پرسش چنین عزم خود را جزم نمودی و به پیکار مجهولات شتافتی؟ کمی آرام گیر و با رقیب خود دمی بیاسای تا طریقت عشق ز وی بیاموزی...
Rahil
گاهی بعضیا واسه آدم همه چیز و همه کس و خلاصه تمام دنیای آدم میشن و توی خیالت ازشون یه تکیه گاه محکم می سازی. اما وقتی که بهش تکیه میدی تازه می فهمی که اون فقط یه ظاهره و از درون پوک و توخالیه و اون موقعست که به پاهای خودت نگاه می کنی ...
Rahil
شاعرم که مانند ابری سپید،از افق های دور می آیم تا همه را به عشق و زیبایی دعوت کنم.ساده ام و مهربان و دانه های دلم را در سرزمین محبت کاشته ام و از شما جز لبخند چیز دیگری نمی خواهم. آمده ام تا واژه ای را به شما بگویم و آن را خواهم گفت:آن واژه یعنی ((عشق))!! جبران خلیل جبران
Rahil
خدای من ببین مرا ،که گشته ام شکسته دل ///به جای خود نشسته ام ، و گشته ام اسیر دل ///زخود بریده ام ولی ، به جان خریده ام غمی ///بگیر دست من خدا ،که بسته دل، شکسته دل ///خدای آسمان من ، به زیر آسمان منم/// که منظرم نگاه توست ، گشودی پر به سوی دل ///خدای من ببین مرا ،که عشق توست فقط به دل///و غم کنار تو خدا ، نشسته در درون دل ///نشسته ام در انتظار ، به رحمت تو کردگار ///که وا رهانی ام زغم ، به روبی این غبار دل...
Rahil
درختان به من آموختند: پایبندی هرکس به اندازه ی ریشه ی اوست. به هر درختی نمی توان تکیه کرد.
Rahil
در این جاده پر فراز زندگی دستانت را از من جدا نکن ، مرا در این جاده های تشنه و پر از درد رها نکن ، با من بمان ، بمان برای همیشه و مرا باور کن... باورم کن ای عشق ، با باور تو می توانم خوشبختی را نیز باور کنم...
Rahil
دوست داشتن... همیشه گفتنی نیست... نمی دانم چه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز، بسته است !در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته است...
Rahil
بزرگی گفت : تا شقایق هست زندگی باید کرد... چه کند دل تنگ من که شقایق های دلمان را پرپر کردند و ... کاش می گفتند تا خدا هست زندگی باید کرد... اینگونه گاه گاهی امید به عبور رهگذری غریب از کوچه تاریک قلبمان بود... اینگونه است که زمزمه می شود... و ... این روزها چه زود دیر می شود... وچه زیادند این روزها ناگفته هایی برای گفتن...
Rahil
خسته ام ...! خسته نبودنت ...! خسته از روزهایی که بی تو شب می شود، و شبهایی که باز هم بی تو می گذرد، تا که طلوعی و غروبی دیگر بیایند، و باز هم گذر زمان ها که بی تو می گذرد...! می گذرد ... می گذرد ... و باز هم می گذرد...
Rahil
دیشب در جاده های سکوت در ایستگاه عشق هر چه منتظر ماندم کسی برای لمس تنهایی ام توقف نکرد و من تنهاتر از همیشه به خانه بر گشتم . . .
Rahil
هر وقت که در برکه ی غم اسیر شدی، هر وقت کنار پنجره ی عشق تنها شدی، بدان کسی هست که حاضر است تمام غم های عالم را در خود بریزد تا تو را شاد ببیند...
Rahil
نگو ابر چشمانم نبارد، که جای گریستن همین جاست، نگو دل بهانه نگیرد که عجیب تنهاست... آن روزها می توانستیم آن قدر خیره در چشمان هم بمانیم که همه چیز را گم کنیم حتی غم هایمان را... اما امروز ...